مَهان

وبلاگ بنیامین نوری

درختی که سردش بود (عکس نوشت)

خوابش می آمد ولی تنه اش یخ زده بود، به دنبال جایی گرم و نرم برای شاخه هایش می گشت. اگر آن شاخه های انبوهش را اکبر آقا نبریده بود الآن خوابی خوب را تجربه می کرد.

ناگهان فکری به ذهنش رسید، کمی از تنه و شاخه هایش را به داخل اتاقک کوچک هدایت کرد. دیگر سردش نبود، از طرفی هم می دانست اکبر آقا حالا حالا ها نمی آید چون زنش پا به ماه است. چندین ماه گذشت و اکبر آقا بازگشت هنگامی که او را دید فوراً رفت، درخت فکر می کرد رفته تا ارّه ای بیاورد و او را خلاص کند امّا اکبر آقا با چند خبرنگار و عکاس آمد و درخت زیر نور دوربین ها گرمتر می شد.

از آن روز به بعد هرروز عکاس ها و خبرنگارانی می آیند ولی تابستانی هم در راه است که نور دوربین ها در آن برعکس عمل نمی کنند!

رفتن و شکست خوردن سخت است، بازگشتن سخت تر ...

معرفی داستان بار دیگر شهری که دوست می داشتم با جملات برگزیده

درخت همسایه

برخی اوقات با یک فنجان چایی به سمتت می آیم و میبینمت. می گویی، می شنوم؛ از شکوفه هایی که رفته اند می گویی، از برگ هایی که برای زیبایی پاییز فدا کردی، می گویی از شاخه هایی که انسان ها و باد ها از تو می گیرند ، می گویی ...

همه‌ی دانسته هایت را می گویی

به جز حال من، آن را هم می دانی ولی نمی گویی

چون به فکر حال منی

تو می گویی، می دانی، می فهمی

تو زنده ای ! می گویم، می دانم، می فهمم ...

عکس از خانم عاطفه تقدّسی

جهت حمایت و دیدن آثارشان:

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

بنیامین نوری در شبکه های اجتماعی