مَهان

وبلاگ بنیامین نوری

من نباید خودم باشم! چون مردم من رو می شناسن

 

 
 
من نباید خودم باشم! چون مردم من رو می شناسن
دیالوگ باز، قسمت چهارم

تو کلانتری ده جور پرونده داره ...

 

 

دیالوگ باز، قسمت سوم
تو کلانتری ده جور پرونده داره ...

خیلی دور، خیلی نزدیک

 

 
دیالوگ باز، قسمت دوم
خیلی دور، خیلی نزدیک

من باید امتحان کنم ...

 
 
دیالوگ باز، قسمت اوّل
من باید امتحان کنم ...

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

بنیامین نوری در شبکه های اجتماعی