آن شب لعنتی ...

آن شب لعنتی ...

منتشر شده در شماره 120 ماهنامه ادبی چوک :




همه چیز خوب بود، آسمان آبی، آفتاب سوزان، نسیم ملایم شب هنگام، عطرِ چایی تازه دمِ مادربزرگ که به راستی آدم رامست می‌کرد، تلخیِ قهوهٔ ترک پدربزرگ هم که با صدای مانایِ بوی عیدی از زنده‌یاد فرهاد، عجیب درخاطراتم ثبت شده بود همه چیز را خوبتر میکرد خوب، مانند لبخندِکودکی هایمان، مانند صمیمیت های مهمانی‌های قدیمیمان.

مانندحس خوب گرمی کرسی‌های پدربزرگ ومادربزرگ‌هایمان در زمستان مانند لبخند هنگام واکسن زدن به بازوی نحیفمان و قورت دادن بغض ناشی از درد آن به نشانهٔ محکم بودن. همه چیزخوب بود، تا آن شب لعنتی...

مثل همیشه باخداحافظی دلگرم مادربزرگ، که در غیاب مادرم مرا بسیار به خودوابسته کرده بود، خانه را ترک تا به امید شوق وصال پدرکه پس ازچندین ماه مأموریت دردادگاه منطقه 2 آبادان، او را ندیده بودم خودم راخوشحال کنم. و پدر بیچاره هم با دیدن من جان تازه بگیرد. پدرم بعد از آن تصادف لعنتی و  فوت مادرم، تاب ماندن درخانه را نداشت وعجیب، خانه برایش بوی دلتنگی می‌داد، خودش را مقصر آن تصادف می‌دانست. اما حادثه هست دیگر، همیشه درکمین است و این بار به قیمت گرفتن جان مادرم... پدرم وقت و بی‌وقت زنگ میزد و از من می‌خواست تابه آبادان بروم و با دیدنم به قول خودش جانی تازه بگیرد، مرا تنها یادگار مادر خدا بیامرزم می‌دانست، پدر است دیگر، دلتنگ که شود زمین و زمان هم جلودارش نیست خلاصه از او اصرار و از من پشت گوش انداختن، از او خواهش وشوق دیدار از من بیخیالی وخود را به کوچهٔ علی چپ زدن، انگارسنگ دل شده بودم، خودم را گم کرده بودم، پشت افکارم پشت بیخیالیم پشت غرور لعنتیم پشت قضاوت‌های خواه وناخواهم... حاصل تمام زحمت‌های شبانه‌ام درآن کارگاه کوچک کفاشی و اندک پس اندازم که پس ازچندماه خواب در بانک با وساطت و رفت و آمد و به قول خودمان، پارتی بازی رییس بانک که دوست صمیمی و کاردرست وچندین، سالهٔ عموی ارشدم بود و کلی کاغذبازی وخون دل خوردن ودودوتا چاهار تا کردنای عمویم که کارمند اسبق ادارهٔ آموزش وپرورش بود درخواست وامی بودکه پس از مدتی به حساب مبارکمان واریزشد.

خوشحال بودم بابت خریدن ماشین، ازهمان اول هم قصدم همین بودکه یک ماشین صفر بخرم و به خیال واهی خودم درکنار کار در آن کارگاه حال به هم زن، کسب درآمدی کنم. گاهی اوقات هم ناراحت می‌شدم ودلشورهٔ عجیبی می‌گرفتم و فکر جور نشدن اقساط وام همچون پتکی برسر، به مغزم فشار می آورد. چه میشود کرد، زندگی است دیگر. بالاوپایین دارد.

آن اوایل خیلی شوق و ذوق داشتم، صبح وشب، وقت و بی وقت، دستمالی دردست گرفته وشیشه های ماشینم را تمیز میکردم، همیشه دراطراف ماشین پرسه می‌زدم و به خیال خودم پزش را میدادم، درست مثل این تازه به دوران رسیده‌ها، درست مثل این ندیده ها...چه بود، چه شد، چه اتفاقی افتاد، نمی‌دانم!!! هرچه بود مرا به کل از یاد پدر غافل کرد، تا چشم به هم زدم موعد قسط اول وام رسید و من خالیتر از همیشه چه می‌کردم به چه کسی می‌گفتم، عمویم هم بسیارحساس بود، خیر سرم به او قول داده بودم درپرداخت اقساط حتی یک ساعت هم دیرنشود، وای اگر از طرف بانک به او زنگ می‌زدند چه! بنده خداچه گناهی کرده که ضامن آدم یک لاقوایی چون من شده، بی درنگ سراغ اوس احمد خودمان رفتم. بله درست است همان صاحب کفاشی پشت مسجد محله‌مان. سلامی عرض کردم اما جوابی نشنیدم با یک با اجازهٔ بلند داخل گنبذمانندی که حکم دفتر آن کفاشی قدیمی راداشت، شدم. همه جابرق می‌زد، روی میزچوبی راکه دیگرنگویم، انگار تنها کثیفی آنجا من بودم و بوی نامطبوع لباس‌های چندین هفته نشسته‌ام. پس از مدتی اوس احمد آمد و پس از سلام و کمی غرزدن بابت مرخصی یک هفته‌ای که گرفته بودم شروع کردم به نطق کردن. از کجا شروع می‌کردم! نمی‌دانستم دل را به دریا زدم و کل ماجرا را گفتم حسابی خسته شده بودم کمی دندان به جیگر گرفتم تا جوابی بشنوم اما جمله: (ای بابا مگر وضع بازار را نمیبینی، تمام کفش هاروی دستمان مانده) همچون آب یخی بود که بر روی صورت نتراشیده‌ام پاشیده شد. با یک خداحافظی او را خوشحال کردم و بدبخت تراز همیشه به سوی خانه راهی شدم، آخر چه می‌کردم، یک لحظه گفتم مادربزرگ و پدربزرگ، آره آن ها میتوانند به من پول قرض دهند.

ولی، آخرآن بیچاره ها در خرجی خودشان مانده‌اند، من را دیگر کجای دلشان جای دهند، در همین فکرها بودم که یکدفعه، یاد پدرم افتادم، اشک در چشمانم جمع شد، درست یک ماه پیش بود که از دست زنگ‌هایش کلافه شده بودم و او را درلیست سیاه قراردادم تاحداقل آن شب صدای گریه‌هایش را نشنوم و قرار بود فردایش به او زنگ بزنم اما اکنون یک ماه گذشته بود و آنقدر شوق وذوق دور دور با ماشین تازه خریدم را داشتم که به کل پدر را از یاد برده بودم.

بلافاصله گوشی را برداشتم و باحال ناکوکی که داشتم به او زنگ زدم، بیچاره سلام نگفته شروع کرد به گریه کردن و خستگی از گرمای هوا و از همه بدتر بی‌قراری دل تنگش. صدای گریه‌اش همچون صدای طبلی عظیم، به فیهاخالدون جانم نفوذ کرد و مرا بسیار ناراحت کرد. آخر چطور یک ماه از یادش غافل شدم. مگر میشود. و خودم هی خودم را سرزنش می‌کردم و یاد جملهٔ مادر خدابیامرزم افتادم که هروقت مرتکب کاری اشتباه می‌شدم باصدای بلندش جملهٔ الهی جابمونی ذلیل مرده را نثارم می‌کرد، غم‌های عالم به یکباره روی سرم تلمبارشد، فکر پدرکم بود غم سوگ مادر نیز به آن اضافه شد.

همانجا نشستم و با دست روی سرمبارکم زدم و شروع کردم به شِکوه و شکایت، از گردش روزگار بدکردار، از بخت بد این بندهٔ حقیرکج رفتار، از فکرای بی خود این مغز پر از گچ، از تنهایی این وجود پر از درد و خلاصه از هرچه که دل تنگتان بگوید. گوشی قطع شده بود، به خودم آمد و مجدد به پدر زنگ زدم و به او قول دادم صبح همین فردا یعنی دوشنبه که مصادف با تولد امام علی و روز پدر بود آبادان باشم و او را ببینم، چه می‌کردم حوصلهٔ غرزدن عمویم را نداشتم چون قسط اول را نریخته بودم به حساب مسلما عصبانی میشد و من هم که بی حوصله، گفتم هم پدر را ببینم و هم پول قرض بگیرم تا از دست غرزدن های عمویم خلاصشم، ماشین را دستمالی کشیدم و به راه افتادم، ساعت یازده شب بود، مراقب بودم، چپ، راست، کوچک‌ترین حواس پرتی در من راه نداشت، تصادف قبلی و حادثهٔ دلخراشی که سوگ مادر عزیزترازجانم را برایم به یادگار گذاشته بود از من آدم حواس جمعی ساخته بود. چراغ قرمز، چراق سبز، خیابان به خیابان با یک مکث و گاهی حواس پرتی ناشی از دقت زیاد پشت سر گذاشته شد تا آن کوچهٔ لعنتی...

آری کوچهٔ 26...

نبش کوچهٔ 26 مغازه‌ای بود، ایستادم تا نفسی چاق کنم، پیاده شدم و به سمت مغازه حرکت کردم چند نخی سیگار و کمی خوراکی گرفتم، باپولی که از صندوقچهٔ مادربزرگم برداشته بودم. در کوچهٔ 26 پشت درختی تنومند روی سکویی مشرف به دیواری پر از نوشته جایی خوش کردم، سیگاری چاق کردم و دقایقی بیخیال غم‌های عالم خودم را کیفور ساختم، و همزمان که دود سیگارم را بیرون می‌دادم به نوشته‌های روی دیوار هم نگاه می‌کردم:

رفیق بی کلک مادر، خرابتم مریم جان، دلال کُنجی واسه ماشُدی مُنجی، بودی خوش نبودی نوش، مرد بودی تنهام نمیذاشتی آخه، لعنت بر تو که این ها را میخوانی و...این ها نوشته هایی بود که روی آن دیوار بود، بلند شدم که برگردم به سمت ماشین که دیدم روی سکویی هم که جا خوش کرده بودم نوشته شده بود، مراقب باش که شیطان هر لحظه درکمین است، دردل نیش خندی زدمو گفتم نه بابا... و بی اعتنا به سمت ماشین راهی شدم، همین که به ماشین رسیدم چشمم به آن سمت خیابان افتاد، خانمی بلندقد، که بوی عطرش تا این طرف خیابان هم می‌آمد، و در تاریکی شب، رنگ سفید مانتویش به خوبی جلب توجه میکرد آن طرف خیابان ایستاده بود. چرا دروغ بگویم از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، خودم را باختم، بی درنگ دستی به موهای شانه نکشیده‌ام کشیدم وخودم رابا ادکلانی که در داشپورت داشتم معطر ساختم، قدم‌هایم را بلندکردم و به سمت آن خانم رفتم، صدایم را در گلوانداختم و خیلی لفظ قلم خطاب به او سلام کردم و با جملهٔ یک خانم محترم این وقت شب کجا تشریف می‌برند، او را تا ماشین همراهی کردم، سوار ماشین شد، سلام واحوال پرسیش جوری بود جوری که ناجور بود جوری که مجال فکرکردن به عقل و منطق را نمی‌داد، با یک سیگار کنت نعنایی مرا از خود بی‌خودکرد، مثل اینکه از برق چشمانم به سادگی وحماقتم پی برده بود، بعد از کمی صحبت وخوش و بش و به قول خود گفتنی ها همان آشنایی اولیه از او مقصد را پرسیدم تا برسانمش، ابتدا هیچ جور راضی نمیشد و میگفت باعث زحمت نمی‌شوم، کلکش بود دیگر و من هم که بی‌تجربه...گفتم، اصلاحرفش را نزنید من تا هرجایی که بخواهید در خدمتم، پدرم را برای دومین بار از یاد بردم. به خیال باطل خودم فکرکردم مقصدش سعادت آباد، تهرانپارس، چه میدانم از این محله‌های بالاشهر و به قول گفتنیا محله های باکلاس تهران است که جوابش تیرخلاصی بود بر رشتهٔ افکارم از من می‌خواست تا او را به ویلای شخصیش درشمال ببرم، به ناچاروازفرط بدبختی وچیزی مثل حماقت یاخریت یابی عقلی پذیرفتم وقیدپدررازدم، ازمن خواست تا چند دقیقه ای منتظرش بمانم تا کمی خوراکی وآب از همان مغازهٔ نبش کوچهٔ 26 بخرد، در غیابش مجدد دستی به موهایم کشیدم و با دستمال درون جیبم عرق ناشی از ترس وکارا شتباهم را که بر روی پیشانیم جاری شده بود، پاک کردم.

آمد با یک مقدار خوراکی و یک بطری آب و دو لیوان، برایم آب ریخت و با اینکه تشنه‌ام نبود پذیرفتم و آب را بی‌درنگ غافل از یاد خدا و حتی غافل از خود، سرکشیدم...

۷ ساعت بعد...

درکوچهٔ 26 پشت همان سکویی که شب قبل در آن‌جا سیگاری چاق کردم از خواب بلند شدم و درست آن نوشته‌ای که دیشب خواندم را دیدم: مراقب باش که شیطان هرلحظه درکمین است...

هیچ چیزی یادم نمی آمد هر چه بود از همان یک لیوان بود، هیچ چیزی نبود، نه ماشینم، نه گوشی، نه ادکلان نه...فقط من بودم و بدهکاری ماشین دزدیده شده‌ام و یک دنیا شرمساری و همان سکویِ پشتِ درختِ کوچهٔ 26...

۱۵ سال بعد....

امروز 15 سال از آن ماجرا میگذرد و پدرم مجبورشد خانهٔ آب و اجدادیش را بفروشد و قسط های من را بدهد...

سال گذشته برای خودم یک مغازهٔ کفاشی زدم، آخر به قولم عمل کردم و اسم مغازه را هم به یادمادربزرگ و پدربزرگم که چندسال پیش فوت کردند، کفش فروشی ایرانیان گذاشتم اسمی که مادربزرگ وپدربزرگ خیلی دوست داشتند.

پدر هم بعد از بازنشستگی پیش خودم و به عنوان فروشنده مشغول به کارشد. زندگی گرچه سخت است اما ادامه دارد...


اینستاگرام نویسنده:

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی