آینه

آینه

داستان آیینه روایت پیرمردی تنهایی است که شناسنامه‌ی خود را گم کرده و این در حالی است باید شناسنامه‌ اش را برای ثبت شناسنامه‌ ای جدید پست کند. هنگامی که به ثبت احوال مراجعه می کند، به او گفته می شود استشهاد محلی تهیه کند ولی مادامی که از اهالی محله درخواست می کند ، هیچ کس حاضر نمی شود استشهاد نامه را امضا کند. برای همین تصمیم می گیرد که شناسنامه ای جعلی بگیرد، مردی که شناسنامه جعلی می فروشد به پیرمرد می گوید:" شناسنامه‌ی چه فردی را می خواهد، صاحب نمایشگاه ماشین و ..." و پیرمرد از او می خواهد شناسنامه‌ مردی فوت شده را به او بفروشد! فروشنده هم خیلی راحت این درخواست را می پذیرد و می گوید:" اتفاقاً نرخش هم ارزان تر است. " و پیرمرد در راه خانه به این فکر می کند برای آخرین بار خودش را در آینه نگاه کند.

گاهی جامعه چقدر بی رحم است ... گاهی ما چقدر بی رحمیم ... و گاهی چقدر تنهاییم ...


دریافت داستان (نوشتاری)

دریافت داستان (صوتی)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی