استخوان های اشتباهی! نوشته محمّد طالبی

استخوان های اشتباهی! نوشته محمّد طالبی


همه فکر می کردند استخوان هایم را بعد از بیست و پنج سال مفقودالاجسد شدن به زادگاهم برگرداندند؛ ولی استخوان یکی از نیروهای دشمن، اشتباهی جای استخوان های من به شهرم آورده شده بود. مادرم بی بی گُل آبرو فکر می کرد پس از یک ربع قرن بالاخره به آرزویش رسیده است. از موقعیکه در جنگ کشته شدم روحم دایم دور و بر بی بی پرسه می زند. در همه این سال ها شب زنده داری ها و گریه کردن هایش را برای بازگشتم از نزدیک دیده ام؛ امّا چه کنم که روحم نمی تواند با بی بی گُل آبرو حرف بزند و واقعیت را به او بگوید. آقا بزرگم مَش حُجّت روزِ دفنِ سرباز دشمن، عکس مرا به دست گرفته بود و به سر و سینه می کوبید. مردم، زار می زدند و می گفتند: الحمداللّه رب العالمین بالاخره پسر مش حجّت، آقا مرتضی، بعد از سال ها به خانه برگشته است ! سنگ قبر پُر زرق و برقی برایم تدارک دیدند. اگر جنازه واقعی خودم هم بود دلم نمی خواست سنگ قبرم با قبرِ آدم هایی که زیر خاک بودند فرق داشته باشد. برای مراسم خاک سپاری دویست نفر آدم از صبح تا حوالی عصر دور و بر تابوت سرباز دشمن می پلکیدند. همان هایی که حدس می زنم تا قبل از آمدن استخوان های اشتباهی سرباز دشمن به جای استخوان من، و تا حضورشان در تشییع جنازه، لحظه ای هم به برگشتن من فکر نکرده بودند و انتظار چنین بازگشتی را هم نداشتند... ! بیچاره، آقا بزرگ و بی بی ! مُشتی از استخوان های پوکیده ی یکی از مفقودالاجسدهای دشمن که او هم مثل من درهمه این سال ها در بیابان سرگردان بود، را برای مادر و پدرم آورده اند. دل شان خوش بود که آخر عُمری مرا برگردانده اند. حالا، بی بی گُل آبرو می تواند پنجشنبه ها سر قبر سرباز دشمن برود و به دل تنگی های چند ساله اش پایان بدهد. من نیامده بودم و سرباز دشمن هم هیچوقت نتوانست به وطنش برگردد. بلایی که حاضر نبودم حتی سر نیروی دشمنی که آن سال ها جلوی من ایستاده بود بیاید. همین که این بلا بر سر من آمده بود بس بود... ! روحِ سورئالیستی مرا کسی نه می بیند و نه توجه ای می کند. من همه جا حضور دارم و درعین حال هیچ جا نیستم. روحم فشاری که در آخرین لحظه زندگی ام به من وارد شده بود را هرگز فراموش نمی کند. در آخرین نقطه ی صفر مرزی، من و سرباز دشمن، جلوی هم ایستاده بودیم. توی یک دست سرباز دشمن بُطری کُفرِ مشروب بود و دست دیگرش اسلحه ای که به سمت من نشانه رفته بود. وقتی به من نگاه می کرد می خندید. چهره اش هنوز یادم هست. سیاه سبزه بود و سبیل داشت. من مُترصِد شلیک گلوله کُلتی که به طرفش نشانه رفته بودم. یک دوئل اجتناب ناپذیر در صحنه جنگ. هم من، هم او، دل مان نمی خواست ناگهانی بمیریم؛ ولی چاره ای جز پیروی از قانون جنگ نداشتیم. اگر نمی زدم، او می زد. اگر او شلیک نمی کرد، من بودم که او را می کُشتم. فکر می کنم مرگِ هردویمان فرا رسیده بود و موقعش همان لحظه بود. گلوله من باید به دهان نجس او شلیک می شد و سُرب داغ او ذکر زیرلب پنهانی و هِجویه مرا قطع می کرد. چند ثانیه به هم زُل زدیم و هم زمان به سمت یکدیگر شلیک کردیم... ! جسدمان چند سال در نقطه ای که گرد و غبار مدفون مان کرده بود باقی ماند؛ تا اینکه بعداً مرا به جای او به شهر و زادگاه او بردند و دفن کردند و او را جای من به شهرم آوردند. فرق من با دشمن زمین تا آسمان بود. من سرباز با ایمان و تقوایی بودم و اعتقادات خودم را داشتم؛ ولی سرباز دشمن در آخرین لحظات زندگی اش درحال خوردن الکل بود؛ امّا دریک چیز مُشترک بودیم. بالاخره مکانی از زمین پیدا شده بود تا ما را برای همیشه درآغوش بگیرد و مزاری برایمان درست بشود تا عده ای را تسکین بدهد. پلاک در جنگ، فلز شناسه ی فرد بعد از کشته شدن است؛ ولی چه فرقی می کند؟ موضوع مُهّم تر، مُردنِ آدم است ! آدم هر کجای دنیا برایش سنگ قبری بسازند، دیگر فرقی به حال مُرده ندارد و دیگر زنده نمی شود؛ فقط می ماند چند نفر بازمانده که مثل آقابزرگ و بی بی گُل آبروی من دل شان می خواهد پنجشنبه ها بیایند و فاتحه ای بخوانند و خودشان را خالی کنند... ! سرباز دشمن کَس و کار زیادی ندارد. بعد از آنکه استخوان های مرا به جای استخوان او در شهرش دفن کردند، در این مدت، تنها یکی دوبار پیرزن سیاه سبزه لب کلفتی سراغ قبرم آمد و به زبانی که با آن بیگانه بودم نوازشم کرد و رفت و پشت سرش را هم دیگر نگاه نکرد. نمی دانم چه نِسبتی با سرباز دشمن داشت؛ ولی هرچه بود، لابد او را می شناخت. شاید هم مادرش بود؟ امّا بی بی گُل آبروی من کجا و پیرزنی که مرا با سرباز خودش اشتباهی گرفته بود کجا؟! روحِ سورئالیستی من این روزها از گوری که در غربت برایم ساخته اند خارج شده و حوالی سنگ قبر سرباز شراب خوار دشمن پَرسه می زند... !

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی