مَهان

وبلاگ بنیامین نوری

داستانک ایستگاه اتوبوس


یکبار داستان را بخوانیم ...


ایستگاه اتوبوس

ـ یک بلیت برای جهنم بدهید.

ـ شرمنده‌ام همه مسیرهای جنوب از قبل پر شده.

ـ امشب هیچ وسیله‌ای حرکت نمی کند؟

ـ یک اتوبوس داریم که در جهت مخالف میرود.

ـ جای خالی دارد؟

ـ تا دلت بخواهد.

ـ مسیرش طولانی است؟

ـ خیلی نه. اما شاید دلت بخواهد یک کتاب خوب هم همراه خودت ببری. شنیده‌ام این سفر ملال آور است.

بررسی

تمثیل از روش هایی است که از گذشته بسیار دور برای ما به ارث مانده و چه بدانیم چه ندانیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم، گاهی از آن برای رساندن پیام بهره می بریم.
در این داستان هم از ثمیل برای رساندن پیام نویسنده استفاده شده است :
در ابتدا مسافر بلیتی برای جهنم می خواهد و فروشنده بلیت می گوید جای خالی نیست!
یعنی اکثر افراد جامعه جهنم را بر بهشت ترجیح می دهند.
سپس مسافر می پرسد آیا امشب اتوبوسی حرکت می کند و منظور نویسنده این است که انسان همواره می خواهد در حرکت باشد.
فروشنده می گوید اتوبوبسی در جهت مخالف (یعنی بهشت) حرکت می کند و تا دلت هم بخواهد جای خالی دارد (عدم تمایل مردم برای رفتن به بهشت)
بعد مسافر سوال می کند که آیا سفر طولانی است؟
و فروشنده می گوید نه طولانی نیست ولی یک کتاب خوب همراهت ببر، چون ملال آور است!
یعنی رفتن به سوی بهشت زجرآور است.

من نظری درباره پیام داستانک نمی دهم ولی شیوه بیان و تکنیک روایت آن برای من خیلی نغز و دلچشب بود.


نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

بنیامین نوری در شبکه های اجتماعی