داستانک درۀ غیب گو


داماد با طعن و کنایه به نو عروس گفت:«آنجا را نوشته درۀ غیب گو.»
یک سوال بکن منتظر باش جوابت برگرده.
نوعروس کنار دره خم شد و داد زد:«مرا دوست دارد؟»
صدا برگشت:«دارد؟ دارد؟»
دماغش سوخت و یک بار دیگر سعی کرد:
«بدبختی پشت سرم هست؟»
پیش از اینکه موقوف علیه تازه از پشت سر هلش بدهد پیش بینی اش را کرد:
«پشت سرت! پشت سرت!»


نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

شبکه های اجتماعی