داستانک دوست بازیافته

درمدرسه او نزدیکترین دوستی بود که می شد اسم دوست دختر رویش بگذاری.
وقتی درس شان تمام شد گفت :«با من در تماس باش.»
دخترک گفت :«خیلی خوب، تو هم.»
اولین باری که بعد از آن همدیگر را دیدند ، پنج سال بعد بود.
«خوب شد دیدمت.»
«خیلی خوب، من هم.»
«با من در تماس باش .»
« خیلی خوب، تو هم.»
دیوید هوفمان
نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

شبکه های اجتماعی