داستانک سکان را به من بده!!!


سکان را به من بده !!!

خدا با لبخند به من می گوید:«آهای ! دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را
برانی؟»
می گویم:«البته به امتحانش می ارزد.»
کجا باید بنشینم؟
چقدر باید بگیرم؟
کی وقت ناهار است؟
چه موقع کار را تعطیل کنم؟»
خدا می گوید:«سکان را بده به من! فکر می کنم هنوز آماده نباشی.»


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

شبکه های اجتماعی