داستانک مادربزرگ و قاتل تبر به دست

مادر بزرگ و قاتل تبر به دست 

قاتل دیوانه تبر به دست به خانه نزدیک شد. همه محله را غارت کرده بود، کیسه غنایمش تقریبا پر شده بود.

زن سالخورده، توی خانه، تنها نشسته بود و بافتنی می بافت. قاتل تبر خون آلودش را بلند کرد و زنگ ایوان را به صدا درآورد. پیرزن آهسته در را باز کرد و به صورتش نگاهی انداخت .

پسر کوچولو فریاد زد:«چیزی بده و جونت رو نجات بده.»

دایان الیوت

( جشن هالویین )

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

شبکه های اجتماعی