داستانک مادربزرگ و قاتل تبر به دست

داستانک مادربزرگ و قاتل تبر به دست

مادر بزرگ و قاتل تبر به دست 

قاتل دیوانه تبر به دست به خانه نزدیک شد. همه محله را غارت کرده بود، کیسه غنایمش تقریبا پر شده بود .

زن سالخورده ، توی خانه ، تنها نشسته بود و بافتنی می بافت . قاتل تبر خون آلودش را بلند کرد و زنگ ایوان را به صدا درآورد. پیرزن آهسته در را باز کرد و به صورتش نگاهی انداخت .

پسر کوچولو فریاد زد : « چیزی بده و جونت رو نجات بده .»

دایان الیوت

( جشن هالویین )

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی