داستانک هشتم دسامبر هزار و نه صد و هشتاد


ساعت پنج و پنجاه و نه دقیقه بعد از ظهر زن کتاب تاریخ را بست و آه کشید:«ژنرال کاستر، هرگز نمی بایست قلمرو امنش را در داکوتا ترک می کرد.» مرد آنقدر عجله داشت که متوجه حرف او نشد. گیتارش را برداشت و به طرف در به راه افتاد:«به جهنم، یوکو. بیا برویم .داریم دیر می کنیم.»

دیوید کانگاتون

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

شبکه های اجتماعی