مَهان

وبلاگ بنیامین نوری

داستانک گوسفند زنده

گوسفند زنده
نیمه شب روی دیوار نزدیک به تیر چراغ برق شروع به نوشتن کرد.
صدای ایست شنید.
فکر کرد مگر به ایستاده هم فرمان ایست می‌دهند.
خیز برداشت که فرار کند.
گلوله سربی سینه‌اش را شکافت، قلبش را پاره کرد و به زمین انداختش.
صبح روز بعد جنازه خونینش را زیر جمله «گوسفند زنده» پیدا کردند.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

بنیامین نوری در شبکه های اجتماعی