مَهان

وبلاگ بنیامین نوری

داستان «دوچرخه‌ی قرمز» نوشته‌ی «بنیامین نوری»

منتشر شده در شماره‌ی 749 مجله‌ی هفتگی جوان:

خواندن داستان:
دوچرخه‌ی قرمز
بنیامین نوری


«تقدیم به پدرم، اصغر نوری، که ایده‌ی این داستان هم از او بود.»
این را که گفت، من و علی و آرش سرگمه هایمان در هم رفت. علی صدایش درآمد:«استاد برای چی؟ برای چی ما نمره‌ی عملی نداریم؟» استاد گفت:«واضحه چون هیچ فعالیتی نداشتید، از هشت تا پروژه که باید تحویل می دادید، نفری دوتا پروژه برام فرستادید که کپی هم بود و در حدّ بچّه های دبیرستانی هم نبود!» من گفتم:«حالا نمیشه یه تخفیفی بدین؟ چه می دونم یه پروژه‌ای، یا مقاله‌ای؟» فضای کلاس پر از زمزمه های گوناگون دانشجوها بود درباره‌ی مسائل مختلف. استاد از جایش بلند شد، کمی قدم زد و گفت:«برای مقاله و کار پژوهشی که دیگه وقتی نیست ولی ... ولی من بچّه‌ام دیشب یه دوچرخه‌ی قرمز رنگ می خواست که من هم با این حقوق بخور و نمیر نمی تونم براش بخرم ... موندم چی کار کنم؟!» زمان کلاس تمام شد و من و علی و آرش رفتیم مثل همیشه از بوفه‌ی دانشگاه چایی و پیراشکی خریدیم و رفتیم کنار درخت دائم البرگ فضای سبز دانشگاه. آرش گفت:«بفرما علی خان! دیدیم چقدر آسون می گیره! این که دهن ما رو سرویس کرد.»
علی گفت:«چه می دونم بابا! بچّه های ترم بالایی گفتن این زیاد سخت نمی گیره ... گفتن اصلاً هیچ کدوم از پروژه هاش رو انجام ندادن ولی بهشون نمره داده.»
گفتم:«آخه علی تو از بچّه های ترم بالایی کی حرف راست و درست شنیدی که این بار اولش باشه؟»
علی گفت:«آقا اصلاً من اشتباه کردم افتادم تو چاه، چرا شما با من پریدین تو چاه؟»
گفتم:«من نمی دونستم از بچّه های ترم بالایی پرسیدی، فکر کردم از عموت که تو امور دانشگجوییه، درباره‌ش پرسیدی!»
علی گفت:«حالا اشکال نداره ... من یه نقشه‌ای دارم.»
آرش گفت:«قربون دستت ... نمی خواد از مغزت زیاد کار بکشی، یه نقشه برامون کشیدی برای هفت پشتمون بسه! پولامون رو می ریزیم رو هم این دوچرخه‌ی کوفتی رو برای بچّه‌اش می خریم، مسئله تموم میشه میره.»
گفتم:«راست میگه علی. این بهترین کاره.»
علی گفت:«دیوونه ها، صبر کنین من نقشه‌ام رو بگم بعد ایراد بگیرید! نقشه‌ی من اینه؛ دوچرخه رو براش می گیریم و بهش می دیم. بعدش که بهمون نمره رو داد و امتحانای آخر ترم هم تموم شد، من میرم دوچرخه رو با دو سه تا کتک از بچّه‌ش می گیرم، چطوره؟»
گفتم:«آخه دیوونه آدرس خونه‌شون رو می خوای از کجا گیر بیاری؟»
علی گفت:«تو دانشگاه که نمی تونیم دوچرخه رو بهش بدیم، باید ببریم در خونه‌ش دیگه! این شکلی آدرس خونه‌ش رو گیر میارم.»
آرش گفت:«شاید یه جای دیگه قرار گذاشت تا دوچرخه رو بهش بدیم، استاده خنگ نیستش که آدرس خونه‌ش رو به ما نشون بده.»
علی گفت:«اینم حرفیه ... خب ... از عموم گیر میارم.»
آرش گفت:«من دیگه حرفی ندارم.»
گفتم:«من هم همینطور.»
علی گفت:«پس دستتاتون رو بیارین جلو.»
دستهایمان را روی هم گذاشتیم و عهدمان را بستیم و بعدش متوجّه شدیم چایی هایمان یخ کرده، آرش گفت:«نگاه کن! یه چایی هم از دستتمون رفت به خاطر این استاد لعنتی.»
علی گفت:«نگران نباشید، در عوض بچّه‌ش رو بیشتر کتک می زنم.»
*
همانطور که فکر می کردیم، استاد آدرس خانه‌اش را برای دادن دوچرخه نداد و حدوداً پانصد متر دور از دانشگاه دورچرخه‌ی قرمز را بهش دادیم. بعد از پایان امتحانات و گرفتن نمره، علی توانست آدرس را از عمویش بگیرد. در راه خانه‌ی استاد بودیم که پرسیدم:«علی چطوری آدرس رو از عموت گرفتی؟ اینا نباید انقدر کشکی آدرس استاد ها رو به کسی بدن!»
علی گفت:«کشکی نبوده!»
گفتم:«یعنی چی؟»
علی گفت:«یعنی وقتی از یکی آتو داشته باشی، صدتا کار غیرممکن هم می تونی ازش بخوای.»
آرش گفت:«ای شیطون، چه آتویی ازش داشتی؟»
علی گفت:«بماند!»
آدرس خانه‌ِی استاد را پیدا کردیم و سه کوچه پایین تر از خانه، ماشین را پارک کردیم. آرش گفت:«علی مطمئنی استاد الان خونه نیست؟»
علی گفت:«آره ... هم از عموم پرسیدم هم خودم رفتم و برنامه‌اش رو از دفتر دیدم. الان داره دهن چند نفر دیگه مثل ما رو آسفالت می کنه!»
گفتم:«پس حله دیگه.»
علی گفت:«آره ... بیاید بریم.»
گفتم:«بریم؟»
علی گفت:«پس خودم تنهایی برم؟»
گفتم:«وقتی این پیشنهاد رو دادی، خودت گفتی من میرم بچّه‌ش رو می زنم، نگفتی ما میریم!»
آرش گفت:«آره ... من هم شاهدم.»
علی گفت:«باشه ترسو ها. خودم میرم، ولی یه کم دل و جیگر داشته باشید، به درد می خوره.»
آرش گفت:«تو برو دوچرخه رو بیار، ما دل و جیگر پیدا می کنیم!»
علی رفت، من ماندم و آرش. چند دقیقه گذشت. آرش به حرف آمد:«خدا کنه محکم نزندش.»
گفتم:«اوهوم.»
آرش گفت:«می گم ...»
گفتم:«چی می گی؟»
آرش گفت:«می گم ما که پول زیادی خرج نکردیم، تازه مشکل ما با استاده، بچّه‌ی بنده خداش چه گناهی داره.»
گفتم:«حرف دل من رو زدی، دل من اصلاً راضی نیست، دست و پاهام داره می لرزه. یه زنگ بزن علی بگو بی خیال شه.»
آرش گوشی‌اش را درآورد و گفت:«الان زنگش می زنم.»
به علی زنگ زد ولی گوشی‌اش خاموش بود. آرش گفت:«حالا چی کار کنیم؟»
گفتم:«بدو ... بدو بریم سراغش تا بنده خدا رو له نکرده!»
با تمام وجود دویدیم، وقتی رسیدیم، رو به روی خانه‌ی استاد، یک دخترک سوار دوچرخه‌ی قرمز بود که داشت خوشحال و سرحال، بستنی عروسکی می خورد. با صورتی تعجّب زده برگشتیم پیش ماشین، دیدیم علی با یک پلاستیک پر از بستنی های عروسکی پیش ماشین ایستاده. علی گفت:«پس کجایین؟ یه ربعه که اینجا وایسادم. نبودین که ببینین، یه جوری زدمش از سر تا پاش خونی شد!» من و آرش همدیگر را نگاه کردیم و ناخودآگاه لبخندی روی لبمان آمد، لبخندی که نگذاشت بپرسیم:«اگه زدیش، پس دوچرخه‌ی قرمز کجاست؟»



خرید و دانلود مجله از طاقچه

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

بنیامین نوری در شبکه های اجتماعی