داستان دو هزار تومان ناقابل


منتشر شده در ماهنامه ادبی چوک، شماره 118 :


خواندن داستان :

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم. فقط دو هزار تومان کافی بود تا خواب من بر هم بخورد. شروع کردم به صلوات فرستادن، ده تا بیست تا پنجاه تا صد تا، نه فایده ای نداشت، این راه حل مادرم برای این شب اصلاً جوابگو نبود. ساعت را دقیق نمی دانستم ولی فکر کنم حوالی ساعت چهار بود که تقریباً داشتم به خواب می رفتم، آرام آرام پلک هایم داشت سنگین می شد که ناگهان پدربزرگ ناخواسته به خاطر خواندن نماز صبحش مرا بیدار کرد. شب خانه پدربزرگ و مادربزرگم مهمان بودیم و من و بعضی از نوه ها آنجا خوابیدیم. خلاصه آن شب نتواستم بخوابم و صبح چشمانم قرمز و متورم شده بود امّا دیگر فکر دو هزار تومانی نبود که آزارم دهد. صبح سر سفره صبحانه مادربزرگم به صورتم نگاه کرد، اخم کوچکی بر صورتش به نشانه‌ِی توجّه کردن نمایان گشت و پرسید:«دیشب راحت خوابیدی؟» لقمه ای که در دهانم بود با کمک چایی قورت دادم و گفتم:«نه» اخم مادربزرگم بیشتر شد و گفت«برای چی؟» می نواستم دلیلش را بگویم تا شاید بتوانم هم از او کمک بگیرم، هم کمی از عذاب وجدانم کم شود ولی ترسیدم، ترس از اینکه در اندیشه هایی که درباره‌ِی من دارد، یک خاطره نه چندان جالب بوجود بیاید.

حوالی بعد از ظهر پنج شنبه، پسر عمویم، شایان، مرا از حیاط صدا زد و با نشانه دستش گفت:«بیا بریم فوتبال»  رفتیم پارک نزدیک خانه‌ِی مادربزرگ و حدود نیم ساعت بازی کردیم. بعد از بازی رفتیم سوپر مارکت تا چیپس و دلستر بخوریم، یک لحظه احساس کردم دیگر می توانم امشب راحت بخوابم که فروشنده گفت:«دو هزار تومنی ندارم، برید به جای دو هزار تومن یه کیکی، شکلاتی بردارید و برید.» باز هم یک فکر دو هزار تومانی و یک شب بدون خواب در انتظار من بود. شب به خانه خودمان رفتیم و این بار به لطف خستگی ناشی از بازی فوتبال توانستم سه یا چهار ساعت بخوابم ولی سه یا چهار ساعت ، خواب شیرین نیست و دغدغه‌ِی من هنوز یک خواب راحت بود. جمعه صبح، هنگام خوردن صبحانه، مادرم لیست خریدی به من داد و خواست تهیه کنم. کاپشنم را پوشیدم و به راه افتادم، هوا ابری بود و نمِ باران پاییزی دیشب برروی زمین نمایان گشته بود. لیست را تهیه کردم و هنگام بازگشت دیدم از پولی که مادرم برای خرید داده بود، هفت هزار تومان مانده، یک پنج و یک دو هزار تومانی، فکری به ذهنم خطور کرد، فوراً با پاهایم جاده های خیس را پشت سر گذاشتم و از چاله هایی که در آسفالت برکه ساخته بودند، رد شدم، صدای قدم هایم بروی آب باران مرا بیشتر تشویق می کرد. به صندوق صدقات رسیدم، با خودم گفتم:«مامان که به خرید ها معمولاً جزئی نگاه نمی کنه، اگر هم پرسید میگم تو راه بازگشت گُمش کردم» ولی نیرویی در وجودم مانع این کار شد به طوری که دست هایم دیگر قدرت نداشتند و پاهایم دستور می دادند که به خانه بازگردم. جمعه شب به جای تکنیک صلوات که از مادرم یاد گرفته بودم به تکنیک شمردن گوسفند های ذهنی که از کارتون صبح در یاد داشتم بهره بردم امّا باز هم نتوانستم راحت بخوابم. صدای مادرم که به آشپزخانه برای تهیه‌ِی صبحانه می رفت شنیدم که نوید پایان شب بود. صبح شنبه خوشحال ترین بچّه ای که می خواست به مدرسه برود من بودم چون می تواستم با پولی که مادرم آغاز هفته می داد، آن دو هزار تومان را جبران کنم و خواب شیرین را به زندگیم برگردانم، صبحانه ام را خوردم، فرم مدرسه و کاپشنم را به تن کردم، جوراب هایم را پوشیدم، سرویس دم در بوق زد و مادرم با پنج هزار تومان من را راهی کرد. به مدرسه که رسیدیم سعی کردم سریع به صندوق صدقات نزدیک شوم ولی ناظم مدرسه گفت:«پسرک کجا میری؟ برو سر صفحِت» گفتم:« چشم آقا یه لحظه ... یه کاری دارم ... انجام بدم میرم سر صف» امّا ناظم مرا هل داد و من هم ناگزیر به صف کلاسمان پیوستم. باز هم ریاضی، درسی که از آن متنفر نبودم ولی عاشق آن هم نبودم. عقربه ساعت روی دیوار تکان نمی خورد، انگار داشت به من می خندید که نمی توانم عذاب وجدانم را به خاطر یک دو هزار تومانی خاموش کنم. معلّم پرسید:« نوری به چی فکر می کنی؟ حواست چرا سر جاش نیست؟» به خودم آمدم و گفتم:«هیچی خانم ببخشید» گفت:« مطمئنی هیچی نیست ؟» بعد یک مکث کوتاه پاسخ دادم:«چرا خانم یه چیزی هست ... می تونم برم بیرون؟» گفت:«نخیر، دَرست رو گوش بده» می خواستم بگویم:«پس چرا سوال پرسیدین خانم؟» که ناگهان زنگ تفریح خورد و من شادمان به سمت صندوق صدقات رفتم ولی حالا پنج هزار تومانی نبود! جیب هایم را زیر و رو کردم، خبری نبود؛ احتمالاً در کیفم مانده بود، رفتم از ناظم اجازه بگیرم که به کلاس بروم ولی زنگ کلاس خورد، این بار زنگ علوم، از علوم متنفر بودم، برعکس فارسی، ساعت دیواری عقربه هایش را از زنگ قبل کندتر تکان می داد و صدای تیک تاکش که برای من به منزله‌ِی صدای قهقه هایش بود، بیشتر شد. بالاخره بعد از چهل و پنج دقیقه که برای من چهل و پنج روز گذشت، زنگ تفریح خورد. فوراً پنج هزار تومانی را برداشتم و به سمت صندوق صدقات رفتم و همه‌ِی پنج هزار تومان را در صندوق انداختم. صدایی زنگی به گوشم خورد که صدای زنگ بازگشت به کلاس نبود صدای راحتی بود، انگار روحی آمد و در گوشم گفت:«آن کیک و آبمیوه ای که چهارشنبه بعد از زنگ ریاضی خوردی ، نوش جونت ...» چه حس خوبی.

هنگامی که زنگ آخر به صدا درآمد، دانش آموزان مانند زندانیان تازه آزاد شده به سمت در خروجی راهی شدند، البته بی انصافی نکنیم من هم جزء همین دانش آموزان بودم. سوار سرویس مدرسه شدم و مثل همیشه در راه خانه با بچّه ها گفتیم و خندیدیم، زنگ خانه را زدم و داخل شدم، آنقدر خوشحال بودم که دست مادرم را بوسیدم. ناهار را خوردم و پس از کمی استراحت، برای اوّلین بار عاشقانه به سراغ درس هایم رفتم و تکالیفم را انجام دادم. هیچ وقت از آمدن پاییز خوشحال نمی شدم چون هم مدارس آغاز به کار می کردند هم آفتاب زود غروب می کرد و برای کسی که عاشق روشنایی است غروب آفتاب خیلی دلگیر است امّا آن روز از دیدن غروب آفتاب لذّت بردم، غروب آفتاب یعنی رسیدن شب، رسیدن شب یعنی خواب خوش و خواب خوش برای من یعنی آرزو. آن شب از معدود شب هایی بود که مسواک زدم و به تخت خواب رفتم. هنگامی که خوابیدم خاطره ای یادم آمد، خاطره ای که به یاد آوردنش کمی برایم دردناک بود. من یک شنبه‌ِی هفته‌ِی گذشته دو هزار تومان در حیاط مدرسه گم کرده بودم و حالا این فکر نگذاشت من شنبه شب یک خواب راحت را تجربه کنم.


  • واقعا زیبا بود بنیامین جان
    منتظر داستان های بعدیت هستم
    پایدار باشی
    پاسخ:
    قربانت رسول جان🙏
  • محمد صالحیان
    بسیار عالی
    پاسخ:
    ممنون محمّد گل🙏
  • جالب و کوتاه
    پاسخ:
    ممنون🙏
  • مهرشاد واثقی
    خوب بود ، موفق باشی
    پاسخ:
    ممنون رفیق ...
  • امیررضا اسعدی
    آفرین بنیامین جان...داستان کوتاه زیبا بود و پر معنا...بااین پشتکار خوبی که داری و به دین شکل مفهوم رو به خواننده منتقل میکنی، بزودی پیشرفت چشمگیری خواهی کرد عزیزم و من از الان اون روزای خوب و برفراز موفقیتت رو میبینم...بازم برات آرزوی بهترینا رو دارم✍✍❤
    پاسخ:
    ممنون بابت نظر زیبات امیررضای گل♥️
  • داستانش خیلی زیبا و دلنشین بود اینقدر زیبا به تصویر کشیده شده بود که احساس کردم خودم به جای شخصیت اصلی داستان هستم و با اون گریه میکنم و میخندم منتظر داستان های بعدی شما هستیم. جانشین صادق هدایت میشی تو بنیامین نوری.
    پاسخ:
    ممنون مهدی جان🌹ولی جانشین صادق هدایت خیلی خیلی بزرگه ...
  • محمد بابامیر
    بنیامین جان عالی 🌹🌹
    پاسخ:
    ممنون رفیق با مرام🙏🙏🙏
  • محمد بابامیر
    عالی داداش🌹🌹
  • مصطفی مسیحی
    عالی بود
    داستانت زیبا و پر معنا است
    منتظر داستان بعدیت هستم
    پاسخ:
    مرسی مصطفی جان🙏🌹
  • بسیار عالی بود بهترین ها رو برات آرزو میکنم پسر عزیز و دوست داشتنی من ❤❤👍👍👍👍
    پاسخ:
    ممنون پدر عزیزم🌹
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

شبکه های اجتماعی