داستان روح من نوشتۀ مهتاب عبدالغفاری

داستان روح من نوشتۀ مهتاب عبدالغفاری

چشمانم باز شد و شروع به حرکت کردم. انگار که پاهایم هیچ نقشی در حرکت کردنم نداشتند. 

ترسیده بودم، سعی داشتم خودم را کنترل کنم، من فضانورد نبودم، ولی پرواز می کردم؛ بدون هیچ تجهیزاتی! 
دیگر به نزدیکی زمین رسیده بودم و از محله ام، شهرم، کشورم، سیاره ام و حتی جهانم خارج می شدم که ناگهان زمین مرا با جاذبه اش بر روی خود نگاه داشت. 
وقتی که بر روی یکی از دریا های خشک شده اش آرام گرفتم بدون هیچ مقدمه ای شروع به گفتن کرد:
«خسته ام،
خسته از این همه بی توجهی؛ از انبوه تنه ی بی جان درختانی که همنوعانت آن ها را بر جای گذاشتند؛  
از وجود گل های پرپر شده ای که بر روی چمنزار های مصدوم ریخته شده، از ناله ی ساحل هایی که به جای سنگ با زباله ها تزیین شده اند؛ از لَه لَه زدن ماهی هایی که آب هایشان سهم برق شما شده است، 
از صدای تفنگ های شکاری ای که به جای صدای بلبل و چکاوک ها فضا را پر کرده؛ از حفره های بی شماری که در سطح من ایجاد کرده اید و هر روز تن مرا بیشتر می آزارد؛ از بوی تعفن اجساد حیوانات به جای بوی ...» 
دیگر نتوانست ادامه دهد. چشمانش بارانی شد و شانه هایش شروع به لرزیدن کرد و همان موقع صدای اخبار به گوشم رسید: 
«زلزله ای ۵.۵ ریشتری شهرِ ...»
 آنجا بود که فهمیدم دلیل زلزله ها همین لرزیدن شانه های اوست. باید کاری می کردم، اگر همینطور پیش می رفت آدم های زیادی زیر آوارِ اندوهِ زمین جانشان را از دست می دادند. در همین فکر ها بودم که دوباره صدایش را شنیدم:
«آهای انسان! حرفی بزن، تو با من همدرد نیستی؟ خب معلوم است که مرا درک نمی کنی چون تو هم یکی از همان هایی...»
از دستش ناراحت شدم آخر من مثل آنها نبودم، من هرگز جان هیچ درخت یا حیوانی را نگرفته بودم؛ ولی الان وقت مناسبی برای ناراحت شدن نبود. 
با لحن ملایم تری گفتم:  
«خب تا اینجا حق با توست، اما تو هم  که بیکار ننشستی؛ انتقام خودت را گرفتی و ویروس کووید ۱۹ را به جان انسان ها انداختی. ریه های مان را نابود کردی، در دلهایمان هول و هراس انداختی، تلاش هایمان را به تعویق انداختی، پدران و مادران پیرمان را چشم انتظار گذاشتی، بدون آنکه بدانیم قاتل مان کردی، من را قاتل عزیز ترین کسم، تک فرزندم کردی چون من هم به همین ویروس مبتلا شده بودم و خبر نداشتم.»
سپس رویم را به آسمان  کردم و آرام آرام  گریه کردم تا اشک هایم را نبیند.  
فریاد زد و گفت:
«نه... نه... من مقصر نبودم ، شما پاره های تن من هستید، تو خودت مادری و می دانی که این حس چقدر بی نظیر است. گاهی خود تو هم قصد تنبیه آریا پسرت را داشتی، یادت نیست؟ اما مگر دلت می آمد؟ نه، فقط تهدید می کردی.  من اگر هم می خواستم نمی توانستم، باور کن تا به خودم آمدم، خفاش توی بشقاب و آماده ی خوردن بود.»
به آرامی‌گفتم:
«حق با توست، هیچ‌مادری به مرگ فرزندانش راضی نمی شود. قبول، اما دیگر چه سودی دارد؟ من که در خوابم و این ها خیالی بیش نیست و حالا مانند  تکه گوشتی بی جان بر روی تخت بیمارستان افتاده ام و به زودی خواهم مُرد.»
 «نه، تو در خواب نیستی ؛ تو ...»
ناگهان فضا تغییر کرد، خانه شبیه خانه ی من بود؛  اما کمی که دقت کردم با دیدن تابلوی عکس خانوادگی دریافتم که اینجا خانه ی همسایه مان است. 
او داشت کتاب می خواند، کاری که هیچ وقت انجام نمی داد، 
هیچگاه به دخترش بها نمی داد اما حالا او را برای برنامه ی استعداد یابی کودکان آماده می کرد، هیچگاه با همسرش حرف مشترکی به جز کار و پول نداشتند و بیشتر همکار بودند تا خانواده، اما حالا با ذوق راجع به مسائل خانوادگی شان صحبت می کردند و صدای خنده شان در کل ساختمان پیچیده بود.  
صحنه دلنشینی بود، با لبخند آنجا را ترک کردم و چند دقیقه بعد خودم را در پارک نزدیک خانه یافتم... 
خبرنگاری با لباسی قرمز میکروفونی را جلوی امید گرفت و از او سوال کرد: 
«چرا رعایت نمی کنید؟ مگر نگفته اند در خانه بمانید؟»
امید هم با نگاهی سرد گفت: 
«مگر شما در خانه مانده اید و رعایت کرده اید؟»
نمیدانم اسمش را از کجا می دانستم، منی که هیچ وقت او را ندیده بودم.  
این را گفت و ساک سنگینی که به جای بادکنک های رنگی و لواشک برای بچه ها پر از ماسک و دستکش برای فروش بود را برداشت و از خبرنگار دور شد و طنین صدای خسته اش فضای پارک را پر کرد:«ماسک، دستکش بدم آقا، ماسک دستکش بدم خانم.»
آری، امید راست می گفت؛ خبرنگار هم رعایت نمی کرد، آن هم در هوایی که می شد چندین کرونای خندان را کنار لب های کسانی که ماسک نزده اند، دید. اما چشمان خبرنگار هم فریاد می زد که:
«من هم مجبورم؛ من هم سلامتی برایم مهم است، اما چه کنم که تهیه این گزارش نان شبم را تضمین می کند.»
آرام در پیاده رو به راه افتادم، با افراد زیادی بر خورد می کردم و گرمای تنشان را حس می کردم ولی برعکس خودم سرد سرد بودم.  
دوباره وارد بیمارستان شدم
و خودم را دیدم و به جسمم بازگشتم، از نوک پاهایم سوزشی را احساس کردم و به هوش آمدم و فهمیدم که هیچ چیز خواب نبود و من مرگ را برای مدتی تجربه کرده بودم.  
پس... 
حالا باید می نوشتم: 
«کرونای عزیز ... 
اکنون که برایت می نویسم،  خواسته یا ناخواسته مهمان خانه‌ها شده ای و به رسم ادب، باید به تو میهمان عزیز خوش آمد گفت... 
راستش را بگو ویروس ناشناخته؛  
سر تیتر خبر شدن در کل جهان،  
نابود کردن ریه ها مانند دوست خوبت سِل ، 
به راحتی چسبیدن به اجسام سر سخت، 
به تعویق انداختن نتیجه ی تلاش دیگران، 
هول و هراس انداختن در دل انسان ها، 
و خشک شدن چشمان بی قرار مادربزرگ ها و پدر بزرگ ها به در که تمام ۳۶۵ روز سال را به امید این روز های شیرین اول سال سپری کرده اند، 
چه حالی دارد؟ 
مهمان ناخوانده ی من...تو اولین کسی هستی که به انسان های پر تلاش فهماندی که زندگی تنها برای کار کردن نیست ... 
اولین کسی هستی که همدلی و همبستگی را در کل جهان به همه نشان دادی و باز یادمان انداختی که همه با یکدیگر همنوع هستیم...
اولین کسی هستی که سکوت خانه ها را شکستی و کسانی را مجبور به حرف زدن کردی که جز در مواقعی که به قیمت جانشان تمام می شد لب از لب نمی گشودند... 
کسانی را کتاب خوان کردی که تنها برای بازیافت از آن استفاده می کردند .. 
و کسی هستی که به روابط جان دوباره بخشیدی و آنها را احیا کردی. 
تو تلنگری بودی برای فرزندان فراموش شده که تمام عمرشان را در سیاهچال فضای مجازی بودند و با ملایمت هرچه تمام تر قفل و زنجیر را از  دست و پایشان باز کردی و فرصتی دوباره برای دیده شدن به آنها دادی ... 
و عده ای را به آرزوی قلبی خود رساندی؛ یعنی خلوت و مراقبه دائمی ... 
آری کرونا جان... 
تو گاهی باعث تغییر و تلنگر شدی و گاهی هم مثل بعضی از افراد کاری از دستت بر نیامد... 
در هر صورت تو هم مثل همه ذرات این عالم روزی آمدی و روزی خواهی رفت و خاطراتت در ذهن ما حک خواهد شد ...»



نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی