داستان چیکار می خواستم بکنم؟ نوشتۀ فرزانه فولادی

داستان چیکار می خواستم بکنم؟ نوشتۀ فرزانه فولادی

یادم نمی رود، نه، باید سعی کنم یادم نرود. خب حالا از کجا شروع کنم؟ آهان، اول غذایم را بگذارم برای پختن. اگر دیر شود، دوباره مثل دیروز حبوباتش نمی پزد، آنوقت عماد باز هم ایراد می گیرد و اخم می کند. چطوراست قرمه سبزی بپزم؟ قرمه سبزی خوب است، یادم هست چطوری بپزم. درست است دیروز ته چینم خراب شد اما قرمه سبزی را دیگر بلدم. دیروز بود ته چین پختم؟ ته چین بود یا حبوبات داشت؟ مهم نیست. بگذار سبزی اش را از توی فریزر بیاورم، آهان این سبزی اش، رویش نوشته قرمه و اینهم گوشتش. ادویه و نمک و فلفل و آب. باید صبر کنم تا جوش بیاید. ای داد، یادم رفت پیاز بریزم. خب، اشکالی ندارد، بی پیاز هم می شود، مهم نیست. خوب حالا چکار باید بکنم؟ صبحانه نخوردم، نه نخوردم. بروم پنیر بیاورم از یخچال. راستی یادم باشد که برنجم را حتما خیس کنم که مثل دفعه ی قبل مغزش خام نباشد. چه پلوی قشنگ ودونه دونه ای پخته بود مامانم توی مهمانی اش. برنجهایش چه قدی کشیده بود. مال این بود که برنج را خیس کرده بود قبلا. چه قدی! چی می خواستم از توی یخچال؟ چکار میخواستم بکنم؟ بگذار ببینم! هویج میخواستم؟ نه قرمه سبزی که هویج نمیخواهد. گوجه فرنگی بود؟ ماست نبود نه. ولش کن مهم نیست. اعصابم را خورد کرد این بوق یخچال، باید رونمایش بدهی تا قبول کند کمی لای درش بمانی. خوب حالا چکار میخواستم بکنم؟ فراموش کردم؟ خوب طبیعی است، همه فراموش می کنند، فقط من که نیستم. کاملا طبیعی است همه گاهی یادشان می رود. بگذار کارهایم را ببینم. همه را نوشته ام. آهان نوشته ام اینجا که یک پیراهن بدوزم. برای کجا می خواستم؟ مهمانی؟ نکند برای بله برونم باشد؟ نه، آن را که مامان گفت می دهد خیاط بدوزد چون ممکن است من خرابش کنم. پارچه اش گران است آخر. پارچۀ گران را می ترسم قیچی بزنم. خب پارچه میخواهم، پارچه کجا بود؟ خب معلوم است دیگر! توی کمد. دیدی یادم بود، پس خوشحال باش! خب، این الگو چرا این مدلی است؟ یک جور ناجوری است! سر و تهش معلوم نیست! اشکال ندارد، آن را می برم. قیچی ام کُند شده. روز نامزدی ام که مامان، برایم آن لباس چین چین را دوخت، وقتی پوشیدمش و چرخی زدم، دل عماد رفت، گفت: «خیلی خوشگل شده ای.» دلش برایم ضعف رفته بود. البته انصافا اوهم خوش تیپ بود. به هم می آمدیم، همه ی فامیل این را می گفتند. می گفتند برای هم ساخته شده ایم. حالا بیاید و این پیراهن را هم ببیند، حتما باز دلش غش و ضعف می رود و یواشکی مادرش یک ماچ از لپم می گیرد! خوب حالا کجا را به کجا وصل کنم؟ جور در نمی آید! نمی شود انگار. فکر کنم اشتباهی بریده ام. حالا چکار کنم؟ ای داد بیداد، خراب کردم. چکار کنم حالا؟ عماد کجاست؟ کی می آید؟ عکسش، عکسش اینجاست. آره عماد است چقدر پیر شده. نکند مرده؟ آره مرده است! ای داد، دوباره یادم رفته بود. دیدی؟ یادم رفته بود؟ حالم بد است. بروم کمی بیرون، توی حیاط، بهتر می شوم. بنشینم لب پله ها شاید کمی هوای تازه بخورم و حالم بهتر شود. خراب کردم. یادم رفته دوباره. سرم سنگین است. دلم می خواهد گریه کنم. زنگ می زنند انگار. یعنی چه کسی است؟ -«کیه؟ صبرکنین، الان میام. سلام؟!» این مرد کیست؟ چرا لبخند می زند؟ آشناست حتماً، که لبخند می زند. دزد نباشد! آمد داخل! یادم نیست. داد بزنم؟ حتما آشناست. کیست؟ - « ممنون، خوبم، شما خوبی؟» انگار فهمیده نشناختمش. کیست؟ نکند عماد است؟ نمیشناسمش؟ - « سلام پسرم. نه بابا شناختم شمارو، بفرمایین تو.» چه کسی می تواند باشد؟ نمی شناسمش. -« دامادم؟ دامادم هستین؟ آهان بله میدونم دامادمین. سحرم هست باهاتون؟ خب بگین بیادتو. داخل ماشینه؟ باشه خب بگین بیاد تو. چرا نمیاد؟» نشناختمش دامادم را. ای داد! آبرویم رفت. کجارفت؟ سحر کجاست؟ آره این سحر است، می شناسمش! - « سلام مامانی خوبی؟ ممنون منم خوبم. بیاتو. کجابودی؟ خیلی وقته ندیدمت.» آهان، ببین این عکس عروسیشان، دیدی، اینجاست، خود دامادم است. خیلی زشت شد. نشناختمش. بدش نیاید حالا؟ فهمید که من نشناختمش. چه آبروریزی شد! -« نه مامان شناختمت. توروکه دیگه میشناسم. اینقدرام هنوز حالم بد نیس. هان؟ آره قرمه سبزی گذاشتم بپزه. ظهر مگه ناهار نمیمونین؟ هان؟ زیرشو؟ روشن نکردم؟ چرا، روشن کردم حتماً خاموش شده. چی؟ در فریزر رو؟ نبستم، بستم یادمه بستم، لابد چیزی لای درش گیر کرده. آره مینویسم مامان. همه رو می نویسم که یادم نره. خوب بالاخره آدم یه چیزایی یادش میره. شماها هم یادتون میره، نمیره؟ میدونم عزیزم که همه رو برام نوشتی. ممنونم قربونت برم.» بنشینم کمی، حالم خوب نیست. یادم رفته چکار باید بکنم. سحر می گوید یادت رفته؟ عماد هم که مرده. من تنها هستم؟ -«هان؟ چی گفتی؟ آره میخواسم پیرهن بِبُرم. خراب شد فک کنم. اشکالی نداره. بریم دکتر؟ کِی وقت دارم؟ باشه مامان من که یادم نبود. خوب شد اومدی. لباس بپوشم؟ مگه لباسم چشه؟ هان؟ لباس بیرون؟ آهان میدونم خرکه نیستم مادر، میدونم لباس بیرون فرق داره با لباس خونه. باشه. حالیمه بابا، اینقدرام که بی هوش و حواس نشدم مادر. راستی چقد لباست قشنگه. آره همین که پوشیدی. خودم؟ خودم دوختم؟ هان آره خودم دوختم یادمه. یادمه. خیلی قشنگه.» حالم بد است. سحر اینجاست. من تنها نیستم؟ چکار میخواستم بکنم الان؟ نمیدانم.

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی