داستان کوتاه کوچه یاس

داستان کوتاه کوچه یاس

در انتها کوچه یاس ، همان کوچه تنگ قدیمی درختان کهن سال سربه فلک کشیده ای که از بالا و با غرور به عابران نگاه میکنند و اجازه میدهند سایه برگ هایشان عرض کوچک کوچه را فرا بگیرد و از لابه لای آن پرتو درخشنده خورشید برای خودش جا باز کند تا جلوه اش از همیشه بیشتر باشد ، خانه ای ، با دیوار هایی از جنس صفا وجود دارد ، درب چوبی ، حیاط بزرگ و حوضی که حالا پوشیده از سیب های سرخ تازه است نشان دهنده قدمت آن است ، که شاهد خاطره های زیادی بوده . بوی خوش گل یاس با عطر چای مخصوص بی بی جون هر روز فضای خانه را پر میکند ، او با آن روسری گل دار و چهره ای که با چین چروک های کمی تزئین شده ، با چاشنی لبخندی که هیچ وقت حذف نمی شود نشان گر یک پیرزن مهربان است که سال هاست به گفته خودش همسرش را در جنگ از دست داده ، او عکس حاج رحیم رو همیشه کنار قرآن بین شمع دونی های قدیمیش روی تاقچه میگذاره ، و از اینکه او در راه دفاع از وطنش به شهادت رسیده افتخار میکند و طبق نذر هر سالش که ترک نمیشه در سال گرد فوت او گوسفندی قربانی میکند و به کمک همسایه هایش به افراد نیاز مند می دهد . بی بی جون بچه ای نداره اما خونه قدیمی می تونه با تک تک آجر هاش حس کند این پیرزن همه را با سادگی قلب بیمارش دوست دارد . آن روز قرار بود آقای فتاحی برای سربریدن گوسفند به خونه بی بی برود اما وقتی درب چوبی را نیمه باز میبیند با خودش میگه حتما بی بی داره نماز می خونه و در رو برای من باز گذاشته ، او عادت داشت همیشه و اول وقت سر جانماز معروفش مدت ها بنشیند و با خدا راز و نیاز کند ، برای همین با گفتن یا الله وارد شد ، کمی جلو تر دید که کنار درخت گردو که حالا شاخه هایش از سنگینی زیاد به سمت زمین خم شده بود چادره بی بی روی زمینه ، دلش نمی خواست چیزی رو که راجبش فکر میکند باور کنه ، اما بی صدایی سماور و قل قل نکردن باعث شد با عجله وارد خانه شود که دید او همین طور که عکس حاج رحیم رو بقل کرده به خواب فرو رفته و لبخندش اینبار شیرین تر به چشم میاد ، بی بی واسه همیشه به یه خواب راحت و عمیق رفته بود و مثل اینکه به آرامش وصف نشدنی دست پیدا کرده باشه به راحتی لبخند زده بود . پارچه های سیاه نصب شده بر روی دیوار نشان دهنده این بود که همه بعد از سه روز بالاخره باور کردند که دیگر چهره دوست داشتنی او را نخواهند دید ، تعدادی از همسایه ها مشغول پخت حلوا بودند و بیرون جلو در یک سینی خرما و اعلامیه فوت فضا رو سرد و بی روح کرده بود ، هر چند دقیقه یک بار صدا یه گریه ای سکوت تلخ خانه را می شکست اما همه میدانستند که یک روز همه چیز به فراموشی سپرده خواهد شد و دیگر کسی درب چوبی خانه بی بی جون رو نخواهد زد . سال ها مانند چشم بر هم زدنی می گذشتند و در انتها کوچه یاس همان کوچه تنگ قدیمی که حالا عاری از هرگونه درخت بود و ساختمان های بلند از بالا و با غرور به عابران نگاه میکردند ، خانه متروکه و بی روحی بود که شاهد خاطرات بسیاری بود ، او شاهد تلاش های مهندسان و معماران برای تبدیلش به یک آسمان خراش بود ، یک دیگر از تغییرات ایجاد شده که اصلا خوب نبود ، حیف که دیوار هایش نمی توانستند صبحت کنند که به آنها بگوید بی بی را ضی نیست که جلو آسمان آبی را گرفت او عقیده داشت اینگونه انسان ها از خدا دور تر میشوند وقتی که حالا آسمان آبی به آسمان خاکستری تبدیل شده بود دیگر دیدنش برای کسی مهم نبود . حیف که دست نداشت تا خودش را مانند اول کند که نشان دهد کوتاهی دیوار هایش با صفا تر از ارتفاع ساختمان هاست و هنوز میتوان صمیمیت را حس کرد . حیف که پا نداشت تا لاعقل فرار کند وجایی برود که دست هیچکس به آن نرسد تا خاطرات بی بی را حفظ کند . اما .... خراب کردند خانه قدیمی را و..... به سکوت تلخ آجر هایش گوش ندادند تا شاید چیزی بشنوند . دیگر هیچکس طعم چای های بی بی را به خاطر نخواهد آورد، لذت شنیدن صدای خروس او و خواندن گنجشک هارا که حالا کسی آن را دوست ندارد ، استراحت زیره سایه درختان و تنفس در هوای تازه را ، دیگر مهر محبت مجانی بی معناست و هیچکس درک نخواهد کرد صفای گذشته کوچه یاس را .


نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی