درختی که سردش بود (عکس نوشت)

خوابش می آمد ولی تنه اش یخ زده بود، به دنبال جایی گرم و نرم برای شاخه هایش می گشت. اگر آن شاخه های انبوهش را اکبر آقا نبریده بود الآن خوابی خوب را تجربه می کرد.

ناگهان فکری به ذهنش رسید، کمی از تنه و شاخه هایش را به داخل اتاقک کوچک هدایت کرد. دیگر سردش نبود، از طرفی هم می دانست اکبر آقا حالا حالا ها نمی آید چون زنش پا به ماه است. چندین ماه گذشت و اکبر آقا بازگشت هنگامی که او را دید فوراً رفت، درخت فکر می کرد رفته تا ارّه ای بیاورد و او را خلاص کند امّا اکبر آقا با چند خبرنگار و عکاس آمد و درخت زیر نور دوربین ها گرمتر می شد.

از آن روز به بعد هرروز عکاس ها و خبرنگارانی می آیند ولی تابستانی هم در راه است که نور دوربین ها در آن برعکس عمل نمی کنند!

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

شبکه های اجتماعی