مَهان

وبلاگ بنیامین نوری

داستانک راز

راز 

«لازم نیست این قدر خودت را بگیری، واتسون.»

«متاسفم، هولمز، فقط فکر می کنم عاقبت مغلوب شده ای. هرگز نمی توانی راز این جنایت را کشف کنی.»

هولمز ایستاد و با دسته پیپش به نشانه تاکید اشاره کرد.

«متاسفانه اشتباه می کنی. من میدانم چه کسی خانم وورتینگتون را به قتل رسانده.»

«فوق العاده است! بدون هیچ شاهدی! بدون سر نخی! چه کسی این کار را کرده؟»

«من این کرده ام، واتسون .»

(تام فورد)

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

بنیامین نوری در شبکه های اجتماعی