روایت کوتاه گلدان بی بی

روایت کوتاه گلدان بی بی

منتشر شده در شمراه 114 مجله داستان همشهری :



خواندن داستان:

این را بگویم که پنکه‌ی اتاق همه چیز را دیده بود ولی زبان بسته چیزی نمی توانست بگوید. بی بی که با نگاهش من و نیلوفر را وارسی می کرد، ناگهان گفت:«اگه مشخص نشه کی این گلدون رو شکسته، خدا شاهده جفتتون رو تنبیه می کنم!» این را هم بگویم که مقصر من نبودم و وقتی من گلدان رو نشکسته باشم، مقصر چه کسی بوده؟ بله نیلوفر خانم. مادربزرگ ادامه داد:«فکر کنم دلتون برای انباری خیلی تنگ شده!» این را که گفت آمدم به پیر و پیغمبر قسم بخورم که من نبودم چون انباری هم گرم بود و هم تاریک ولی دیدم چشمان ابری نیلوفر، دارد گل های قالی را آب می دهد. فکر کنم خودِ بی بی هم شصتش خبردار شده بود که تقصیرکار من نبودم؛ ولی چون خودم چیزی نمی گفتم، نمی توانست شکستن گلدان را بر گردن نیلوفر بیاندازد. بی بی طاقتش تمام شد و ما را در انباری‌ای انداخت که تنها یک باریکه‌ی نور نقش لامپ را بازی می کرد. این باریکه‌ی نور هم وام دار شیشه‌ی کوچک درِ انباری بود. بی بی در را بست و قفلش کرد.
نیلوفر با چشمانی گریان به حرف آمد:«مِ ... مِ ... مرسی که نگفتی.»
«خواهش می کنم.»
چند دقیقه گذشت، بعد نیلوفر که گریه‌اش بند آمده بود، گفت:«اصلاً بیا یه بازی کنیم؛ نوبتی یکی از دروغ هایی که گفتیم رو به هم می گیم، قبوله؟»
«قبول، تو اوّل بگو.»
«خب، بذار فکر کنم ... آها همین چد دقیقه پیش که گلدون رو شکستم ولی گفتم نشکستم.»
«نه نه این حساب نیست ... اولاً تو حرفی نزدی که دروغ باشه، دوماً من این رو می دونستم.»
خندید و گفت:«این مشکل خودته!» باریکه‌ی نور درست روی صورتش افتاده بود و دیدن خنده هایش خیلی برایم گیرا بود و همین خنده هایش باعث شد من تقلبش را به کل فراموش کنم و سراغ دروغ خودم بروم:«خب من هم دو هفته پیش با دوستام رفتم بیرون ولی به مادرم گفتم کلاس اضافه داشتیم.»
بازم خندید و هه هه کنان گفت:«عجب نامردی هستی!»
«وایسا یه دروغ دیگه‌ام دارم، سه شنبه هفته پیش امتحان ریاضی رو هشت شدم، بعد الکی به معلّمم گفتم که شب قبلش مریض بودم و نتونستم بخونم؛ اونم قرار شد دوباره ازم امتحان بگیره.»
اینبار هر دوتایی زدیم زیر خنده که ناگهان بی بی سر رسید و گفت:«از شواهد پیداست که کیفتون کوکه! پاشید ... پاشید بیاید ناهار رو بخورید، تو انباری موندن شما برای من گلدون نمیشه.»
بلند شدم که بروم ولی نیلوفر دستم رو گرفت و گفت:«جِرزن نباش دیگه، حالا نوبت منه. تو دوتا دروغ گفتی، منَم باید دوتا بگم.»
«آخه خیلی گُشنمه!»
«خب یِکَم دندن به جیگر بگیر، چیزی نمیشه که.»
«بفرما!»
«یادته چند وقت پیش، من و تو و زهرا جرئت حقیقت بازی می کردیم؟»
«آره. برای چی؟»
«اون روز زهرا از من پرسید که تو جمع خودمون کی رو از همه بیشتردوست دارم؟ من هم گفتم زهرا، ولی دروغ گفتم!»
زبانم بند آمده بود، چیزی نتواستم بگویم. یادم می آید سر سفره همش نگاهم به نیلوفر بود، همش.

شما با دریافت این اپیکیشن هر ماه دو داستان رایگان دریافت خواهید کرد


  • سلام داستان بسیار زیبایی بود لذت بردم دست گلتون درد نکنه موفق باشید.

    پاسخ:
    ممنون، خیلی لطف دارید.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی