رویا، نوشته‌ی عرفان طاهری

پسر درحالیکه به چشمان دختر نگاه میکرد گفت:«عزیزم امشب میخوای کجا بریم؟»
دختر لبخند زیبایی به صورت داشت و  جواب داد:«نمیدانم ولی آسمان امشب ابر های قشنگی دارد میخواهم امشب روی ابرها دراز بکشیم.»
«پس دستمو محکم بگیر نیفتی.»

پسرم!!دیره بیا توخونه چرا بیرون نشستی؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

شبکه های اجتماعی