مجموعه شعر به رود وصلم کن

معرفی

«به رود وصلم کن» نام مجموعه غزلی است از سیامک کیهانی، شاعر، منتقد و پژوهشگر ادبی. شاعر در این مجموعه که شامل ۴۲ غزل است سعی کرده است از انواع وزن‌های رایج شعر فارسی بهره گیرد و مضامین عاشقانه، اجتماعی و سیاسی را بگنجاند. این مجموعه غزل که در سال ۱۳۹۸ توسط نشر شانی و در تیراژ ۱۰۰۰ جلد به چاپ رسید به حسین منزوی تقدیم شده است و ارادت شاعر به این غزل‌سرای بزرگ نیز در برخی از غزلیات این کتاب مشهود است. متأسفانه این مجموعه به دلیل انتشار در سال کرونایی، اقبال حضور در نمایشگاه کتاب را نداشت و تنها در فروشگاه‌های معتبر، حقیقی و مجازی از جمله ۳۰ بوک و نبض هنر، پخش گردید و مورد استقبال علاقمندان به حوزه‌ی ادبیات قرار گرفت. طراحی جلد این مجموعه را نیز رامین رستمی بر عهده داشته است.

 

مشخصات کتاب

عنوان: به رود وصلم کن | شاعر: سیامک کیهانی | نشر: شانی | تعداد صفحات: 93

 

لینک خرید کتاب به صورت چاپی

 

در ادامه دو شعر از همین مجموعه را می خوانید ...

 

1

همتی کردید و کم کم کوه از من ساختید

ای کسانی که به سمتم سنگ می انداختید

عاقبت دید با گریه از اینجا گم شدید

ابر هایی که به غیبت کردنم می پرداختید

ای فراتر نام هاتان از مدار دشمنی

دوستانی که به جنگ دوستی می تاختید

بعد می فهمید این را که چرا هر بار من

زخم می خوردم، می افتادم، شما می باختید!

منزوی را هم پس از مرگش بها دادید آه

نام من عشق است چیزی که شما نشناختید

 

3

تو آن کرامت سبزی که در کلام نشست

سکوت من به تو برخورد و سلام نشست

سرت به نشانۀ من این چه آیۀ وصلی است

چه حکمتی است که خورشید روی بام نشست!

تویی که چشمۀ نوری میان ظلمت و من

ستاره ای که درخشید و در ظلام نشست

تو آن نشانۀ صبحی که از زمین برخاست

من آبشار بزرگی که در قیام نشست

مرور وصل تو پیوسته در خیال رقیب

زهی خیال باطل مقدّس که در حرام نشست

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

شبکه های اجتماعی