مرغ مهاجر، ده حقیقت که باید درباره سهراب سپهری بدانید

مرغ مهاجر، ده حقیقت که باید درباره سهراب سپهری بدانید

تمام این جملات از کتاب مرغ مهاجر، نوشته سرکار خانم پریدخت سپهری، خواهر سهراب، برگزیده شده است :

سهراب، مرغ مهاجر by پریدخت سپهری
1
یک روز صبح بسیار زود که نزدیک درخت های گل محمّدی رفته بود، ادّعا می کرد غنچه ها موقع شکُفتن، صدای مخصوصی دارند که او می شنود.
2
سهراب گاه با پای برهنه، زیر باران می ایستاد و در حالی که پیراهنش را بالا می زد، خم میشد و تخته پشتش را در معرض باران قرار می داد و پس از چند لحظه خیس و لرزان و خندان می آمد و لباساهایش را عوش می کرد.
چتر را باید بست
زیر باران باید رفت ...
3
سهراب گاه پوست هندوانه ای را به دهان بزغاله ای می گذاشت و او را به دقّت می نگریست.
4
مطلبی درباره سهراب و یکی از بچّه ها به نام نعمت به یاد آوردم. مادر گاه از سهراب می خواست که خرید خانه را انجام دهد و معمولاً با امتناع رو به رو می شد و ناچار نعمت را برای اینکار می فرستاد. در این موقع سهراب پول را از نعمت می گرفت و او را در صندوق خانه یا زیرزمین مخفی می کرد و می گفت:«صدایت درنیاید تا برگردم.» آن وقت خود خرید را انجام می داد و باز می گشت و پیش مادر می فرستادش و او می پنداشت نعمت اینکار را انجام داده است. علّت شاید این بود که سهراب از یک سو می خواست تمّرد و سرپیچی خود را به نمایش بگذارد و از سوی دیگر، دلش به حال پسرک می سوخت و می کوشید با کمک به او از بار خستگی اش بکاهد.
5
فکر پریدن با بال های مصنوعی اغلب ذهن سهراب را به خود مشغول می کرد. این وریا شیرین و دست نیافتنی دوران کودکی اش محسوب می شد و در خواب های شبانه اش هم حضور میافت. گاه در خواب به پرواز در می آمد. می گفت:«بال و پر می گشایم. از دامنه کوه بر می خیزم. اوج می گیرم و از ستیغ (نوک کوه) می گذرم. در مسیر پرواز، زیر پا، تپه ها، چمن زار ها ، رودخانه ها، دشت ها و انبوه درختان را می بینم و در می گذارم و آرام در دامنه کوهی دیگر فرود می آِیم.»
6
سهراب در کودکی با تیر و کمان و گذاشتن تله با آبکش مسی، گنجشک و گاه چکاوک شکار می کرد و در نوجوانی با عموها، که هر جمعه به شکار کبوتر و قُمری می رفتند، همراه می شد.
7
در جاده پشت منزل و در فاصله ای نه چندان دور، کاروان های شتر می گذشتند. سپیده دمان، صدای زنگ کاروان ها با آوای خوش ساربان ها که اغلب شعری از حافظ زمزمه می کردند، موسیقی دلنشینی به وجود می آورد که با خواب نوشین سهراب در می آمیخت و او با این نواها از خواب بر می خاست.
8
سهراب به موسیقی علاقه داشت و از سنتور خوشش می آمد.
9
سهراب دعوت روزنامه ها و مجّلات را برای مصاحبه هرگز نپذیرفت.
...
بار ها از او خواستند موافقت کند از زندگی اش فیلم بسازند ، ولی سهراب هیچ وقت به این درخواست ها پاسخ مثبت نداد.
در جواب می گفت:«اگر اثری با ارزش و ماندنی بشاد، جایش را باز می کند، مطرح می شود و ماندگار. و اگر بی ارزش باشد، با هزا ربوق و کرنا نمی توان آن را به خورد مردم داد و به زودی از یاد ها می رود.»
10
همه آشنایان بار ها او را کنار حوض آب و جوی آب در حالی دیده اند که برگ یا چوب کوچکی در دست دارد و مورچه یا پروانه ای را نجات می دهد.
یاد من باشد، هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب در آرم

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی