مَهان

وبلاگ بنیامین نوری

مشکل از کجاست؟

مشکل از کجاست؟

«مشکلات بخشی از زندگی است، همه مشکل دارند، کشورها هم همینطور ... تنها کاری که می شود کرد این است که آنها را قبول کنیم. آنها را حل کنیم و پشت سر بگذاریم و یا اینکه انسان با مشکلات بسازد.»

ایندیرا گاندی

در ترم گذشته که مانند ترم قبلش، مجازی گذشت، درسی را پاس کردم تحت عنوان «طراحی آموزشی». استاد این درس به عنوان تکلیف از ما خواسته بود نظام آموزشی مدنظر و مطلوب خودمان را در ده صفحه بنویسیم. من هم که دلم پر بود از آموزش و پرورش خودمان، شروع کردم به نوشتن و ایراد گرفتن. آخر ترم برای تکلیفم نمرۀ هجده را گرفتم که نسبت به سایر دانشجوها نمرۀ بسیار خوبی بود. در واتس اپ رفتم شخصی استاد و نظرش را دربارۀ تکلیفم پرسیدم؛ استاد جواب داد:«خوب نوشتی، ولی همش نقد کردی! یعنی راه حل ارائه ندادی.» در ادامه گفت:«مشکل کشور ما همینه، همه نقد کردن بلندن ولی حل کردن مشکل رو کسی بلد نیست، آن کسی هم که بلد است اینجا نمی ماند و فرار مغزها می شود.»

این حرف به شکل شگفت آوری در ذهن من ماندگار شد و چند دقیقه من را در فکر فرو برد زیرا این حقیقت محض بود! حقیقتی که گویا ما نمی خواهیم درکش کنیم! شاید بهتر است هر وقت نقدی را نوشتیم دربارۀ هر چیزی، فیلم، کتاب، سیاست، فرهنگ و ... بعدش به دنبال راه حل باشیم. با راه حل ها، موفقیت ها به دست می آید. با راه حل ها می شود مسیر های منتهی به نتایج خوب و خوش را طی کرد.

در آخر می خواهم بگویم از همین الان که دارید این مطلب را می خوانید، تلاش کنید بعد از پیدا کردن مشکل و بیان آن، به دنبال یک کلید برای رهایی از مشکل باشید، نه اینکه فقط آنها را بگویید.

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

بنیامین نوری در شبکه های اجتماعی