نباید توضیح داد

نباید توضیح داد

منتشر شده در شمارۀ 6 مجموعه داستان چوک:

معرفی

راوی این داستان از روزی می گوید که معلّمشان وارد شد و روی تخته نوشت:«امروز روز مادر است.»

سپس بین بچّه های کلاس این جملات رد و بدل شد:«مگه پولی بهم میده که بخوام براش کادو بگیرم؟ ... منم که بابام زن استیده.»

امّا نکتۀ مهم تر این بود که معلّم جملات را نصفه و نیمه رها می کرده و جملاتش کامل بیان نمی شده!

مثلاً متن درس را اینگونه می خوانده و رها می کرده:«بی دست و پا، بی زبان، بی آنکه مویی ...»

چندین سال از آن روز گذشته و راوی داستان، معلّمش را دیده و بعد از کنجار رفتن با خودش تصمیم می گیرد به سوی او برود. این تصمیم خیلی از نکات را برایش آشکار می سازد، خیلی از نکات ...

به نظرم خواندن این داستان کوتاه برای همۀ ما لازم است، همۀ ما که روزانه قضاوت های بی جا و نادرست می کنیم، همۀ ما که بدون اینکه چیزی را بدانیم، عملی را به عملی دیگر پیوند می دهیم و ...


دریافت مجموعه داستان چوک (6)

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی