مَهان

وبلاگ بنیامین نوری

نگاهی بر انیمیشن «روح»

«ما روزها را به یاد نمی آوریم، لحظه ها را به یاد می آوریم.»

چزاره پاوزه

همۀ ما در زندگی یک هدف یا خواسته ای داریم، خواسته ای که زندگی خودمان را بر اساس آن نظم و ترتیب می دهیم، خواسته ای که برای آن گاهی از برخی خوشی ها دل می کنیم، خواسته ای که فکر می کنیم رسیدن به آن باعث می شود خوشبخت ترین فرد جهان شویم. مانند نویسنده ای که آرزو دارد روزی کتابش منتشر شود یا فوتبالیستی که دوست دارد آقای گل لیگ شود. حال فکر کنید شما در یک قدمی رسیدن به آرزویتان هستید ولی می میرید! بله اشتباه نخواندید، می میرید. این حکایت شخصیت اول داستان انیمیشن «روح» است. جو گاردن یک نوازندۀ پیانو است که شغلش معلّم موسیقی است و از شغلش راضی نیست. او دوست دارد روزی در یک گروه جاز بنوازد و یک روز بالاخره بعد از یک آزمایش به این آرزویش دست پیدا می کند، به این آرزو که در گروه جاز بنوازد ولی ناگهان می میرد!

«روح» حرف های زیادی برای گفتن دارد. روح می خواهد معنای زندگی را برایمان یادآوری کند. اینکه شما باید از زندگی لذت ببرید و برای این لذت بردن لازم نیست دنبال بهانه ای خاص باشید. از هر چیزی می شود لذت برد. گاهی از یک پیتزای خوشمزه می شود بی نهایت لذت برد، گاهی از لبخند یک نفر می شود لذت برد، گاهی از دیدن افتادن یک برگ می شود لذت برد. حتّی می شود با چند تغییر کوچک در اتاق شخصی هم لذت برد. یادم است که یک بار تصمیم گرفتم یک بسته بیسکوئیت در اتاقم بگذارم تا هنگام فیلم دیدن یا داستان خواندن بتوانم آن را با چایی بخورم، نمی دانید چقدر لذت بخش بود! برای لذت بردن دنبال بهانۀ خاص نباشید.

یک چیز دیگر که این انیمیشن می خواهد بگوید این است که اگر شما به هدفتان رسیدید، بعدش چه؟ بعدش چه کار می کنید؟ اگر یک نویسنده ای کتابش چاپ شد زندگی برایش پوچ می شود! خیر، باز هم می شود لذت برد. یاد یکی از حرفهای اصغر عبدالهی افتادم که می گفت:

همۀ ما فکر می کنیم یک داستان خوب هست که می توانیم آن را بنویسیم، بنابراین آنقدر می نویسیم تا به این هدف برسیم. در واقع این را بهانه می کنیم برای نوشتن. برای رهایی از روزمرگی زندگی.

بله! شما باید در مسیر هدفتان لذت ببرید، بعد از رسیدن به هدفتان لذت ببرید و در کل، از زندگی لذت ببرید. چون برای همین آفریده شده اید. چون زندگی بدون لذت پوچ است.

(این انیمیشن شاهکار نیست ولی ارزش چندین بار دیدن را دارد)

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

بنیامین نوری در شبکه های اجتماعی