مَهان

وبلاگ بنیامین نوری

نگاهی بر مجلۀ ناداستان (عشق)

«زندگی عشق عجب زندگی است // زنده که عاشق نبود زنده نیست»

ایرج میرزا

ناداستان که در هر شماره به یک موضوع یا مسئله می پردازد، در شمارۀ هشتم یک تصمیم که جرئت نسبتاً بالایی می خواهد را گرفت و موضوع عشق را برای این شماره برگزید. ابتدا که می خواستم مجله تهیه کنم، فکر کردم روایت های عاشقانه ای است که در اکثر فیلم ها و سریال های تلویزیونی می تواند آنها را جُست؛ مثل دختر پولداری که عاشق پسر فقیر می شود و بالعکس. ولی ناداستان مرا متحیّر کرد! روایت هایی جذاب و خواندنی باعث تحیّر من شد. اولین چیزی که برای من جالب بود، بی تصویری جلد مجله بود. جلد مجله برعکس شماره های قبل هیچ تصویری را نشان نمی دهد و فقط با یک رنگ قرمز متمایل به صورتیT عشق را برای ما به تصویر می کشد! این اقدام خوب بود چون به نظر من و خیلی از دوستان، هیچ تصویری درست و حسابی نمی تواند عشق را نشان بدهد.

برویم سراغ روایت ها:

در این مطلب به همۀ روایت ها اشاره نمی کنم ولی سعی می کتم بهترین ها را نشان بدهم. اولین روایت، نمود اول از آرش صادق بیگی است که شک نکنید بهترین روایت این شماره از ناداستان است. در این روایت، عشق از منظر یک فاحشه بیان می شود و آرش صادق بیگی از ماجرای ناداستان نویسی اش هم می گوید. روایت دختری با پری سیاه زیر دامنش و قتل و عشق و رستگاری از مهراوه فردوسی و شان هابلر هم این نکته را به ما یادآور می شود که عشق آدم ها را عوض می کند و گاهی سبب می شود آدم دست به کارهایی بزند که اصلاً فکرش را نمی کرده. مکتوب عاشقان به ما می آموزد چگونه برای معشوق خود نامه بنویسیم و باید و نباید های این کار را برایمان لیست می کند. تنها چیزی که من را ناامید کرد روایت صد و یک دانه فلفل بود از شرمین ناصری. مشکل من با روایت نبود چون اتفاقاً روایت مشکلی نداشت بلکه شیوۀ نگارش برای من عجیب بود! من نسبت به ایشان آشنایی زیادی ندارم و از طریق همین مجله فهمیدم چهار کتاب در کارنامۀ خود دارند و همین من را بیشتر در فکر برد! چرا این نویسنده با تجربۀ نوشتن چهار کتاب نگارشش چندان درست و صحیح نبود. انگار اصلاً ویراستار نگاهی به این روایت نکرده بود.

نتیجه:

این شماره از ناداستان نشان داد که این مجله هنوز حرف برای گفتن دارد و من به شدت توصیه به خواندن آن می کنم. این را هم یادتان باشد عشق چیز عجیب، ناشناخته، تلخ و دوست داشتنی ای است.

خرید نسخۀ چاپی مجله از سایت دکّه

خرید نسخۀ PDF مجله از اپیکیشن طاقچه

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

بنیامین نوری در شبکه های اجتماعی