مَهان

وبلاگ بنیامین نوری

چشم های دکمه ای من


منتشر شده در مجموعه داستان یوزپلنگانی که با من دویده اند :



بیژن نجدی شاعر داستان نویسی است که از او آثار بسیاری به جا مانده است امّا تنها اثری که در دوران حیات او منتشر شده یوزپلنگانی که با من دویده اند می باشد.

می گویند بیژن نجدی داستان هایش را می سرود.

برای چه؟

من دو مصداق برایتان می آروم تا نشان دهم روح شعر در کالبد داستان های بیژن نجدی قرار دارد:

1) در داستان اول این مجموعه داستان، که سپرده به زمین نام دارد، جملات شعرگونۀ بسیاری آورده شده، مانند:

-بوی صابون از موهایش می ریخت. (حس آمیزی: بو می ریزد.)

-به بالکن خانۀ خودشان نگاه کردند که پنجره اش برای صدای قطار هنوز باز بود که در آن یک ملیحۀ جوان، خم شده بود و به گلدانی آب می داد. سرش را که بلند کرد یک ملیحۀ پیر، گلدان های خالی را روی هم چید.

-هیزمی با صدای گنجشک می سوخت. (گنجشک ها به درختان و شاخۀ درختان نیاز دارند و هیزم که از شاخۀ درختان است با صدای گنجشک می سوزد.)

2) اکثر داستان نویسان و داستان خوان ها، بیژن نجدی را با یک داستان می شناسند: سه شنبۀ خیس

روح شاعرانه را ببینید: سه شنبۀ خیس. باز هم یک حس آمیزی دلچسب دیگر. بیژن نجدی داستان هایش را می سرود و باید گفت الحق و والانصاف خوب هم می سرود.

داستانی که در این مطلب معرفی می شود، داستان کوتاه چشم های دکمه ای من است که در آن یک عروسک، بمب باران عراقی ها بر خرمشهر را روایت می کند و به دنبال صاحبش فاطی می گردد. اینکه یک داستان را کاملاً از زاویه دید یک عروسک بیان کنیم کار نسبتاً سختی است که بیژن نجدی به خوبی از عهده آن برآمده است.

یادم می آید وقتی این داستان را برای یکی از دوستانم فرستادم تا بخواند، گفت:«از کجا معلوم توی این داستان زلزله نیومده باشه؟» و من در جوابش چند نشانه فرستادم تا نشان دهم، زلزله نبوده، جنگ بوده:

در قسمتی از داستان می خوانیم:

پشت دود یک درخت خرما آتش گرفته بود.

«درخت خرما کجا پیدا می شود؟ جنوب.»

یا در قسمتی دیگر نوشته شده:

پشت سرش عده ای می آمدند که کلاهشان را مثل سطل دست گرفته بودند ... فقط یکی از آنها روی آهن نشسته بود به طرفشان داد کشید. او لهجۀ فاطی را نداشت.

«این قسمت هم تسخیر خرمشهر توسط سربازان عراقی را نشان می دهد که کلاه سربازی داشته اند و رئیس شان لهجه اش مانند فاطی نبوده ...»

حتّی شیمیایی زدن عراقی ها و خشم آنها هم نشان داده شده:

روی صورتش دکاغ لوله شدۀ درازی داشت. پاهای آهنی اش گرد بود و روی زمین را خط می انداخت.


خرید مجموعه داستان (چاپی)

خرید مجموعه داستان (صوتی-طاقچه)


خواندن داستان:

من کله ای بزرگ دارم. صورتم صاف و بدون گونه است. چشمهای من دکمه ای است. نمی توانم بایستم. کسی باید کمکم کند تا بتوانم راه بروم وگرنه روی کشالۀ رانهایم شکسته می شوم و با صورت به زمین می افتم. موهایم مثل ریش قالی است خیلی هم از بوی دهان فاطی خوشم می آید.

به خاطر همان بوی گرم دهانش بود که او را می خنداندم و صورتم را به صدای خنده اش می چسابندم.

وقتی که فاطی با پدرش از خانه بیرون می رفت مرا روی طاقچه و پشت به پنجره می گذاشتند. با دیدن خیابانی که فاطی از لای مردم برای پیراهن مخمل آبی من دست تکان دهد، بی حرکتی دست ها و پاهایم را فراموش می کردم.

انگار پنجره با طناب از آسمان آویزان بود و من از این طرف خیابان به آن طرف بین ساختمانها تاب می خوردم.

یک روز از همان پنجره به خیابان پرت شدم. با من آیینه روی طاقچه هم آمد. آجر ها هم آمدند. مادر فاطی هم در آن صدایی که هوا را پاره  کرده بود با من به بیرون پرت شده بود. روی پیاده رو بی حرکت افتادم. مادر فاطی کمی زودتر از من دوبار پاهایش را تکان داد و بعد مثل من با چشم های دکمه ای به مردم زل زد. امّا من نگاه کردم به گلدسته مسجد که قد سبزش را کشانده بود تا وسط آسمان و صدای اذانش را پشت ابر می مالید.

در اطراف من مردم می دویدند. دود از درهای باز خانه ای بیرون می آمد. بوی قند سوخته از پیاده رو می گذشت. پشت دود، یک درخت خرما آتش گرفته بود. مردمی که مرده ها را کول کرده و با صلوات رد می شدند خیلی درشت تر از آنهایی بودند که همان چند دقیقه پیش از زیر پنجره می گذشتند. بین پاهای آنها دنبال کفش و ساق پای گوشتالوی فاطی بودم. کاشی های گلدسته آنقدر آبی به نظر می آمد که مطمئن بودم فاطی زیر آجرها له و لورده نشده است. هنوز چانۀ من خیس از آب دماغش بود (وقتی که گردن مرا می بوسید آب دماغش به چانۀ من مالیده می شد.)

تا غروب آن روز خبری از فاطی نشد. روز های بعد هم که مردم از شهر می رفتند کسی را ندیدم که از کنارم بگذرد و بوی دهان او را روی من بریزد. همین که شهر خالی شد من بی آنکه چشم هایم را باز کنم یا ببندم زدم زیر گریه.

دلم برای شنیدن صدای چرخ خیاطی مادر فاطی تنگ شده بود. روزی که من به دنیا آمده بودم از آشپزخانه بوی پیازداغ می آمد و پرده ای که به باد تکیه داده بود تا وسط اتاق می آمد و پاهای توری خودش را به من می مالید. من نمی دانستم که اصلاً دندان ندارم و بعدها باید کنار درهای باز خانه ای بیفتم و ساعت ها و روزها شاخه های سوختۀ یک درخت خرما را نگاه کنم.

گاهی یکی از شنبه ها را می دیدم که از کوچه ای بیرون می آمد و سر می خورد توی یک کوچۀ دیگر. همان جا غروب می شد و از همانجا هم می رفت.

یکی از همان غروب ها از پشت تخت خواب وارونی که وسط خیابان افتاده بود سگی تا چند قدمی من آمد پای چپش را در هوا گرفته بود پنجه پایش ریخته بود. کپل خاکستری اش را به دیوار رو به روی من تکیه داد. شکمش را چسباند به زمین و زخم پنجه اش را لیس زد و از لای پلک های قی آورده اش مرا نگاه کرد و تا آمدن تاریکی، پوزه اش را روی دستهایش گذاشت و چرت زد. تاریکی که ریخت، دوباره کپلش را به دیوار تکیه داد. پای چپش را بالا گرفت و آهسته دور شد. من خیلی ترسیدم. تا صبح با خودم حرف زدم.

دستهایم کنار شانه هایم دراز شده و آبی پیراهنم روز به روز رنگ پریده تر می شود.یک شب ساعتها باران بارید و زمین زیر من گل آلود شد. دانه های باران در صورتم فرو می رفت. زیر من آب راه افتاد. توی کلّۀ من خیس شد. آفتاب هم که زد خیلی دیر خشک شدم. یک بار هم باد تندی آمد که یکی از دستهایم را تکان داد و یک تکۀ سیاه را از این پیاده رو برد و روی آن پیاده رو ریخت. کم کم با تمام اشیاء دور تا دورم آشنا شدم. آسفالت خودش را روی زمین می کشید و درازایش را روی میدان خم می کرد. پسر جوانی از وسط کاغذ چسبیده به دیوار، چشم برنمی داشت. آنقدر پس کلۀ من روی زمین مانده بود که می توانستم صدای رودخانۀ زیر پل را بشنوم حتّی صدای عبور آهن را اول بار از آب شنیدم. مدتها بعد دیدم که از ته خیابان، آهن پاره بزرگی جلو می آید.

روی صورتش دماغ لوله شده درازی داشت. پاهای آهنی اش گرد بود و زمین را خط می انداخت. از کنار صورتم گذشت. پشت سرش عده ای پیاده می آمدند که کلاه شان را مثل سطل دست گرفته بودند. با هم حرف نمی زدند. فقط یکی از آنها روی آهن نشسته بود به طرفشان داد می کشید. او لهجۀ فاطی را نداشت و نمی دانست که من و درخت سیاه شدۀ خرما نگاهش می کنیم. پشت سر پیاده ها دو نفر تخت روانی را آوردند که مردی روی آن دمر افتاده بود. آنها به حیاط مسجد رفتند. تخت روان را کنار حوض گذاشتند . سرشان را در آب حوض فرو بردند خودشان را خنک و خیس کردند. همانجا دراز کشیدند. بعد بی آنکه تخت روان را با خود ببرند دور شدند. مردی که دمر افتاده بود همان طور باقی ماند. به نظرم داشت توی زمین را نگاه می کرد. گاهی فکر می کنم که او نباید زیر لباسهایش مثل من غیر از خرده پاچه های کنار چرخ خیاطی، استخوانی، چیزی داشته باشد. روزی که مردم دوباره به این شهر بازگردند حتماً او را کنار دیوارک حوض برمی دارند. این را می گویم تا بدانی من کجا افتاده ام؟

با تو هستم فاطی
نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

بنیامین نوری در شبکه های اجتماعی