مَهان

وبلاگ بنیامین نوری

«چی گفتید آقا؟» نوشتۀ «بنیامین نوری»

منتشر شده در شمارۀ 124 مجلۀ انشاء و نویسندگی:

چی گفتید آقا؟

بنیامین نوری

«در پرانتز این را بگویم که این تجربه‌ی من نیست و حاصل درد و دل کردن با یک معلّم نگارش است.»

ساعت هفت و نیم صبح فرا رسیده، این را آلارم گوشی‌ام هم تایید می کند. پتو را کنار می زنم و با چشمان نیمه باز می روم زیر سماور را روشن می کنم. دست و صورتم را می شویم. مثل هر انسان قرن بیست و یکمی گوشی و اینستاگرامم را چک می کنم و بعد از اینکه آب جوش می آید، یک لیوان برای خودم می ریزم و با چایی نپتون رنگ چایی دلخواهم را تنظیم می کنم. در یخچال را باز می کنم و باز هم یادم می آید که یادم رفته نان بخرم. لپ تاپ را روشن می کنم و وارد سامانه می شوم، کنار دستم یک لیوان چایی است و چند حبّه قند. دکمه‌َی شروع کلاس را می زنم. بچّه ها به تدریج وارد می شوند، یکی در قسمت چت می نویسد:«آقا یادتون نره دکمه‌ی ضبط کلاس رو بزنید.» بهش می گویم:«مرسی ... همین الان فعالش می کنم.» یکی دیگر می نویسد:«چی گفتید آقا؟ صداتون خیلی بده.» کمی با وای-فای خانه ور می روم، بعد برمی گردم سر لپ تاپ و می گویم:«الان درست شد؟» بچّه ها می گویند از هندزفری استفاده کنم. هندزفری را به لپ تاپ وصل می کنم و می گویم:«الان خوبه؟ اگه خوبه همه یه مثبت بفرستید.» قسمت چت پر از مثبت می شود. می پرسم:«چرا انقدر تعدادتون کمه؟ الان فقط نوزده نفر تو کلاس هستن، مگه کلاستون سی نفر نیست.» یکی در قسمت چت می نویسد:«آقا برید تو گروه واتساپ تا بفهمید.» گوشی را برمی دارم و واتس اپ را باز می کنم. درگروه حدود چهل و پنج پیام آمده؛ چون بعضی از بچّه ها نمی توانند وارد سامانه شوند. برایشان می نویسم:«اشکالی ندارد ولی آنهایی که هستند از کلاس خارج نشوند.» این بار سامانه پر از پیام می شود، آنهایی که در سامانه هستند می نویسند:«آقا اینجوری که نمیشه! حق ما ضایع میشه.» می گویم:«پس فعلاً یه فیلم براتون می ذارم تو واتس اپ و یه تکلیف هم براتون مشخص می کنم تا از آقای حیدری بپرسم مشکل سامانه چیه.» یک فیلم آموزشی درباره‌ی جان بخشی به اشیاء را از اینترنت دانلود می کنم و برایشان می فرستم، سپس می نویسم:«به عنوان تکلیف، از زبان یکی از وسایل خانه‌تان برایم انشاء بنویسید. فعلاً خدانگهدار. سعی کنید برای کار های غیرضروری بیرون نرید.» یکی از بچّه ها در شخصی برایم نوشته:«سلام آقا ... می خواستم بگم بعضی از بچّه‌ها میرن و انشاء ها رو از اینترنت کپی می کنن و براتون می فرستن ... تکلیف ما که خودمون انشاء هامون رو می نویسیم چیه؟» دکمه‌ی ضبط صدا را می زنم و می گویم:«من می فهمم نگران باش! فقط حواست باشه تو این کار رو نکنی!» برایم می نویسد:«چی گفتید آقا؟ فکر کنم اینترنت‌تون خرابه! آخه فقط نصف ویُس‌تون فرستاده شده.» و من ناگهان خیره می شوم به چایی‌ای که سرد شده و دیگر نمی توانم آن را بخورم.

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

داستان کوتاه

دو هزار تومان ناقابل

چهارشنبه شب بود، مدام در رخت خواب تکان می خوردم یا بالشتم را عوض می کردم ولی اصلاً خوابم نمی برد؛ دلیلش را هم نمی دانستم، صبرکنید می دانستم امّا طوری برای خودم وانمود می کردم که نمی دانم! به خاطر همان دو هزار تومانی است که امروز صبح بعد کلاس ریاضی برروی زمین حیاط مدرسه دیدم، آن را برداشتم، یک کیک و آبمیوه خریدم و خوردم.

متن کامل داستان

بنیامین نوری در شبکه های اجتماعی