یادی از خاطره به خاطر نوشتن و ...

یادی از خاطره به خاطر نوشتن و ...

این عکس را فکر کنم حدود سه سال پیش، در یک اردوی کلاسی گرفتم، فکر کنم روستای ابیانه بود؛ راستش دقیق یادم نیست. آن روز انقدر عصبانی بودم که این نوشتۀ "بنازم به این فرهنگ ..." را نوشتم امّا امروز نمی خواهم دربارۀ فرهنگ و مسائل فرهنگی بنویسم؛ می خواهم از زاویۀ دیگری به عکس نگاه کرده و از آن دیدگاه بنویسم.

زمانی که به این عکس نگاه کنید، اولین چیزی که متوجه آن خواهید شد؛ احترام نگذاشتن مردم به این اثر تاریخی است که یکی از علّت هایش نوشتۀ بنده بر روی عکس است!

ولیکن اگر بیشتر دقت کنیم بالای در خانه، یک جمله نوشته شده: فرزانه دوست دارم!

امروز که این عکس را دوباره دیدم و به این جمله برخوردم، در ذهنم آمد که پشت هر یک از این نوشته ها شاید یک داستان یا داستانک باشد، داستانک هایی که همه یکجا دورهم جمع شده اند و یک نما ساخته اند. برای مثال همین فرزانه دوست دارم، احتمالاً داستان عاشقی است که به هر دری زده ولی نتوانسته عشقش را ثابت کند و چاره را در این دیده که تا با نوشتن احساسش برروی یک بنای تاریخی عشقش را ثابت کند!

یا حجه الله زاهدی برای این اسمش را برروی دیوار سمت چپ نوشته تا تجربه ای جدید از نوشتن اسمش داشته باشد! او بارها نامش را برروی فرم ها و برگه های امتحانی و معرفی نامه ها نوشته امّا این تجربه برایش مانند یک کیک توت فرنگی است که هیچ وقت نخورده!

این ها را نگفتم که گناه این عزیزان را شسته باشم، این ها را گفتم تا نشان دهم بعضی اوقات باید بیشتر به  عکس هایتان نگاه کنید؛ برای نمونه اگر کمی در عکس هایتان فرو روید می بینید همۀ خنده هایتان از ته دل نبوده! بوده!؟

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی