13 جمله از قصّه ماهی سیاه کوچولو که باید چندین بار خواند

13 جمله از قصّه ماهی سیاه کوچولو که باید چندین بار خواند

1

مادر خندید و گفت:«من هم وقتی بچه بودم، خیلی از این فکر ها می کردم. آخر جانم! جویبار که اوّل و آخر ندارد؛ همین است که هست! ...»

2

من می خواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی این که توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیج، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟

3

ماهی گفت:«من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید.»




4

ماهی گفت:«من نه بدبینم و نه ترسو. من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید، به زبان می آورم.»

5

-می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم.» ماهی گفت:«مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته؟» مارمولک گفت:«خیلی ها گذشته اند! آنها حالا دیگر خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند.»

6

به زودی میان ماهی ها چو افتاد که:

ماهی سیاه کوچولویی از راه های دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانه را پیدا کند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد!

7

ماه گفت:«جهان خیلی بزرگ است، تو نمی توانی همه جا را بگردی.»

ماهی گفت:«باشد، هر جا که توانستم، می روم.»

معرفی داستان پوست نارنج صمد بهرنگی

8

-راستی تو هیچ شنیده ای که آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟

ماهی گفت:«این غیر ممکن است.»

ماه گفت:«کار سختی است ولی آدم ها هر کار که دلشان بخواهد ...»

ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و روش را پوشاند.

9

«شما زیاد فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی می ریزد.»


ماهی سیاه کوچولو | طرفداری

10

مرغ سقا گفت:«این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست آورید.»

ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید و به ماهی ریزه ها گفت:«قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم ...» امّا ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهائی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو.

11

هزارها هزار ماهی! از یکیشان پرسید:«رقیق، من غریبه ام، از راه های دور می آیم، اینجا کجاست؟» ماهی، دوستانش را صدا زد و گفت:«نگاه کنید! یکی دیگر ...»

12

-امّا من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ رو به رو شدم - که می شوم - مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ...»

13

یازده هزار و نه صد و نود و نه ماهی کوچولو «شب بخیر» گفتند و خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد، امّا ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر تلاش کرد، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود.

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی